X
تبلیغات
داستان های جاستینی


داستان های جاستینی

قسمت چهل و پنجم(اخر)

ماه عسل شین گون و می هی تموم شده بود و اونا برگشته بودن کره

وقتی برگشتن به خونه

یون سان و مین ها هم ببرگشته بودن

مین ها و یون سان با دیدن می هی سریع پریدن بغلش کردن و جیغ زدن

مین ها:خجالت نمیکشی؟.....عروسی کردی به ما نگفتی؟

یون سان:اونم با کی......با این شین گون خلللللل

شین گون:هی

می هی:یه کم ارومتر بابا چخبرتونه

یون سنگ:تا اومدن سراغ تورو گرفتن

می هی خندید

شین گون دستشو دور شونه ی لی شین حلقه کرد:میگم لی شین.....من و تو و یون سنگ.......باید واقعا بدبخت باشیم نه؟....سه تا....دوست....خل و چل و....

یهو می هی جیغ زد:شیییییییین گون

و دوید دنبالش

شین گون هم فرار کرد


یک سال بعد:

ازدواج می هی و شین گون خیلی خوب و عاشقانه بود

شین گون خیلی مغرور بود ولی مهربونیای می هی باعث میشد خیلی همدیگرو دوس داشته باشن

روز تولد می هی:

هیچ کس عین خیالش نبود تولد می هیه

همه واسه خودشون خوش بودن و تولد می هی رو کاااامل از یاد برده بودن

می هی از اتاقش اومد بیرون

شین گون داشت سربه سره لی شین میذاشت

و یون سنگ هم مجله میخوند و مین ها و یون سان از لی شین دفاع میکردن

می هی نگاهی به اونا کرد:صبح بخیر

همه با بیخیالی:صبح بخیر

می هی:چیزه......ام......امروز....یعنی...جای خواسی نمیریم؟

لی شین:نه

می هی:خب.....اخه...

یون سان:میخوای بری بیرون؟

می هی:نه نه.........(با ناراحتی)بیخیال

شین گون:اها.....می هی....امروز جشن تولد یکی از دوستامه.....خواستم بگم که بعد از ظهر بیرونم

می هی با حرص شکلکی برای شین گون که داشت میرفت توی اشپزخونه در اوردو با خودش گفت:این......ابله حرسمو در میاره....تولد دوستش یادشه ولی ماله من......


شب:

شین گون اومد خونه و رفت توی اتاق خودش و می هی

می هی خیلی ناراحت روی تخت نشسته بود

شین گون با دیدنش خنده ای کرد:چته تو باز؟

می هی:هیچی

شین گون کتشو در اورد و نشست روی مبل پشت به می هی

شین گون:ولی من.....میخوام الان بریم یه جایی

می هی:ما؟!

شین گون:نمیخوای؟.....خب کلا کنسلش میکنم

می هی:نه نه نه کنسلش نکن...میخوام میخوام

شین گون خندید


می هی و شین گون رفته بودن توی یه پارک و توی ماشین نشسته بودن

می هی که فکر میکرد شین گون تولد می هی رو یادش اومده و میخواد راش جشن بگیره کاملا نا امید شد

شین گون خنده ای کرد و به می هی نگاه کرد:داری........به چی فکر میکنی؟

می هی:هیچی

شین گون دوباره خندید:راستش امروز....تولد یکی بودا.....ولی من....هرچی فکر میکنم....یادم نمیاد طرف کی بود

می هی:شین گون!

شین گون:می هی

و خنده ای کرد و گفت:فکر کردی تولدت یادم رفته؟

می هی با تعجب:تولدم یادت بود؟یادت بود!!!!

شین گون خندید:هیچ وقت نباید یادم بره......تولد مبارک می هی

می هی خندید شین گون هم

و شین گون برای اولین بار اعتراف کرد:دوستت دارم






(بچه ها این داستان هم تموم شدد دیگه وقت مدرسه هاس........منم امسال دوم راهنماییم درسام خیلی سنگینه......اگه شد یه داستان دیگه هم میویسم......راجب این داستان......شاید فکر کنید چرت و مزخرف تموم شده ولی......من فیلمایی که میبینم یا داستان هایی که میخونم درست جایی که دو طرف به هم میرسن....یا با هم ازدواج میکنن یا میخوان بچه دار شن داستان یا فیلم تموم میشه و من انقده بدم میاد وقنی داستان عشقی اون دونفرو نصفه کاره میزارن واسه همین یه ذره از عشق بازیای شین گون و می هی بعد از ازدواجشون گذاشتم...چون خیلی بدم میاد از داستان هایی که تا به هم میرسن تموم میشه.........داستانم چطور بود به نطرتون؟)

جمعه سی و یکم شهریور 1391 9:5نویسنده جوانه| |
قسمت چهل و چهارم
روز عروسی شین گون و می هی رسید

می هی اباس عروس سفید زیبایی پوشیده بود و فوق العاده زیبا شده بود

شین گون هم کت شلوار شیک مشکی پوشیده بود که جذابیتش رو چندین برابر میکرد

می هی دست در دست جی سون که مثل پدرش بود به جایگاه نزدیک میشد

روی سرش گل های رز سفید و قرمز میریختن

جی سون رسید به شین گون و دستشو داد به اون 

شین گون دست می هی رو گرفت و رفتن به جایگاه

عاقد نگاهی به اون دو کرد

عاقد:خیلی خب شروع میکنیم........تو باک شین گون..ایا قول میدی بقیه عمرت رو در خوبی و خوشی و یا درد و رنج و ناراحتی کنار اوه می هی بگزرونی و عشقت رو به همسرت ابراز کنی؟

شین گون:بله.....قول میدم

عاقد:تو اوه می هی ....ایا حاظری بقیه عمرت رو...در خوبی و خوشی و یا درد و رنج و ناراحتی کنار باک شین گون بگذرونی و عشقت رو به همسرت ابراز کنی

می هی:بله

عاقد:کسی با این ازدواج ملکوتی مخالفتی نداره؟

و بعد از مدتی گفت:من شما رو زن و شوهر اعلام میکنم

شین گون و می هی حلقه ها رو دست هم کردن

یهو همه دست زدن و جیغ کشیدن و گل روی سر اونا ریخت

می هی از خوشحالی داشت میمرد

دستشو گرفته بود جلو دهنش و دست شین گونم گرفته بودهمه هوشحال بودن

تا اینکه می هی و شین گون از سالن خارج شدن و راه افتادن که برن مسافرت برای ماه عسلشون

بالاخره رسیدن به اون جزیره ای که میخواستن

می هی و شین گون رفتن داخل اتاقشون توی هتل

شب بود

شین گون رفته بود دوش بگیره و می هی اطراف اتاق رو نگاه میکرد

یهو با خودش گفت:واااای باورم نمیشه من و شین گون عروسی کردیم.....وای....ام....امشب......امشب اون

و از خوشحالی دستاشو بهم کوبید

شین گون از حموم در اومد

شین گون:چی شده؟.....چرا انقدر شادی

می هی خودشو جمع و جور کرد:هیچی هیچی

شین گون نگاهی به میز انداخت

روش یه جعبه ی شکلات بود

شین گون:این....چیه؟

می هی با ذوق:اهان شین گون....اینو خودم برات درست کردم واسه روز عروسیمون....اودمش تا اینجا بخوری.....با دستای خودم درستش کردم

شین گون لبخندب زد و یکی از شکلات ها رو برداشت و خورد

اما همین که گذاشت دهنش....می هی:دیدی چه خوشمزس

شین گون که میدونست می هی اون شکلات رو با دست خودش برای می هی درست کرده به ذور بقیشو خورد و لبخندی زدمی هی که دید شین گون خوشش اومده دوید و رفت توی بالکن

شین گون:می هی.....کجا میری؟....الان یخ میکنیا

می هی:تو هم بیا

شین گون خنده ای کرد و لباساشو پوشید و رفت توی بالکن

می هی:اسمونو ببین ستارها خیلی قشنگن

شین گون خنده ای کرد و از پشت می هی رو بغل کرد:یه ستاره ی ناز دارم......نمیخوام بقیشونو ببینم

می هی لبخندی زد

شین گون:ستاره ی من......فقط اونومیتونم ببینم....چشمام تو شب هیچ ستاره ای جز اونو نمیبینه......صبح ها هم ستاره نیس......چیکار کنم؟

می هی:نبایدم باشه.....تو فقط باید منو ببینیشین گون می هی رو ول کرد و رفت داخل

می هی هم دنبالش


شین گون و می هی روی مبل نشسته بودن و درو دیوار رو نگاه میکردن(مثلا خجالت میکشیدن)

شین گون یهو برگشت سمت می هی

شین گون:تو.....بانمکی....بعضی وقتا.......بعضی وقتا یه جورای.....خوشگلی

و بعد دستشو دور گردن می هی حلقه کرد

شین گون:ولی چرا دوستت دارم؟!.....تو اونقدرام خوشگل نیستی و فقط بعضی وقتا بانمکی!چرا همیشه دلم میخواد ببینمت؟!با من چیکار کردی؟!(بیا برو گمشو با اون ابراز علاقت...خوشگل نیستی ولی دوست دارم.....دیونس این شین گون نه؟)

همینطور که اینا رو میگفت یهو می هی رو بوسید

و بعد بلندش کرد و بردش روی تخت

(شماها ببخشید اینا تازه عروس دامادن دیگه)

شین گون داشت می هی رو میبوسید

می هی رو بغل کرد:چیکارم کردی تو هان؟

می هی خندید:من....نمیدونم

و خودش شین گون رو بوسید

چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 23:2نویسنده جوانه| |
قسمت چهل و سوم
شین گون اهی کشید

می هی:بخشیدی؟

شین گون:اگه بخوای صبحانه رو هم مثل اون شام دیشب درست کنی بهتره بریم بیرون یه چیزی بخوریم

می هی با خوش حالی لبخندی زد و پرید بغل شین گون

شین گون خندید


رفتن توی یه رستوران و صبحانه خوردن بعدشم باهم رفتن توی پارک

و کنار یه درخت ایستادن

می هی:شین گون....ممنونم

شین گون:چرا؟

می هی:واسه اینکه....

شین گون:نیازی به تشکر نیست......واسه هر چیزی که میخوای تشکر کنی نیازی نیست

می هی:واسه اینکه ستاره ی من شدی

شین گون لبخندی زد و گفت:منم ممنونم

می هی با تعجب:چرا؟!

شین گون:چون شین گونه ستاره......فقط ماه رو میتونه ببینه

و می هی رو بوسید


می هی وشین گون برگشتن خونه تا رسیدن خونه جی سون و سونگ جو و یون سنگ و لی شین پریدن بهشون

جی سون:ایشالا دوتاتون بمیرین.....اصلا مخ تو مغزتون هس؟

یون سنگ:دیشب وسط کنسرت بلند شدین رفتین......شماها که اشتی کردین چرا نیومدین اجرا؟

سونگ جو:یه خبرم ندادین که مرده این یا زنده

لی شین:خاک بر سر دوتاتون که مارو اونجا تنها ول کردین

شین گون:خیلی خب...باشه بابا.....معذرت

جی سون:وااااااااای........می هی جووووون برگشتییییییی

و می هی رو بغل کرد

یون سنگ و لی شین هم همینطور

شین گون:هی....پس من چی؟

یون سنگ:همونقدر که دختر مارو زجر کش کردی بس بود......ما که زنامونو چندهفتس ندیدیم لاقل دوستشو بغل کنیم

شین گون:هی

و خندیدن

بعد از اینکه همه از بغل می هی در اومدن

جی سون:خب.....حالا تکلیف شماها چیه؟

شین گون و می هی که داشتن از پله ها بالا میرفتن یهو ایستادن

شین گون نگاهی به می هی انداخت و دستشو گرفتشین گون:من.......تصمیمو گرفتم....که.....با می هی ازدواج کنم

می هی:چی؟!!!

بقیه همه دست زدن و بالا پایین پرید و خوشحالی کردن

شین گونم خندید می هم همینطور

......

(امروز دو قسمت نوشتم با اجازتون..................نظرا هم دوبرابر بشه لطفاااااا)

چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 11:34نویسنده جوانه| |
قسمت چهل و دوم
شین گون از حموم در اومد و لباس پوشید ولی دید می هی توی اتاقش نیس

از پله ها رفت پایین و رسید به اشپزخونه

شین گون:هنوز چیزی نپختی؟

می هی:خب......چی درست کنم؟

شین گون لبخندب زد:بلد نیستی نه؟

می هی خودشو جمع و جور کرد:معلومه که بلدم......خیلی عالیم بلدم........من غذت درس میکنم تو برو خونه رو تمیز کن

شین گون:چی؟!

می هی:خونه حسابی بهم ریختس تا تو تمیزش کنی....من یه غذای عااااااااااالیییییییییی میپزم

شین گون:مطمئنی؟

می هی:معلومه

شین گون:ببینیم کی کارش بهتره

و از جاش بلند شد و رفت طبقه ی بالا

می هی رفت سر یخچال

گوشت و میگو و کاهو و هویج و......

در اورد و شروع کرد به خورد کردن

شین گون تو طبقه ی بالا بود

تختشو مرتب کرد و با یه دستمال میزشو پاک کرد

زمینو جارو برقی کشید و پرده ها رو مرتب کرد

عروسک هاشو(کره تیا اینجورین دیگه 100 سالشونم بشه بازم عروسکای خرسی دارن)چید روی تختش

می هی داشت گوجه خورد میکرد که شیر سر رفت

دوید سمت شیر و همونجوری شیرجوشو گرفت و چون داغ بود پرتش کرد زمین و شیرش ریخت همه جا

یهو بوی سوخت از ماهیتابه گوشت و میگو در اومد

سری ماهیتابه رو برداشت

گوشتش جرغاله شده بود و میگوش از بس سوخته بود اصلا از بین رفته بود

شین گون شیشه ها رو پاک کرد و یه گلدون پر از گل های سرخ روی میزش گذاشت

و بعد نگاهی به کل اتاق انداخت مثل گل تمیز شده بود

با خوشحالی از پله ها پایین رفت و تا رسید به اشپزخونه خشکش زد

روی میز پر بود از غذاهای سوخته و غیرقابل خوردن

می هی:شین گون.......راستش....

شین گون با دهانی نیمه باز نگاهی به میز شام انداخت

شین گون:میگم.......چیزه.......بریم...بیرون شام بخوریم؟


می هی و شین گون شام رفتن بیرون و تقریبا ساعت11 شب بود که اومدن خونه

می هی:شین گون......من....کجا بخوابم؟

شین گون:ای بابا.....بیا تو تاق من

و خودش رفت و یه رخت خواب برداشت و انداخت زیر تختش و خوابید پایین تختش و می هی هم خوابید روی تخت

پنج دقیقه بعد:

می هی:شین گون چراغارو خاموش کن....من با روشن خوابم نمیبره

شین گون:نمیشه...من با خاموش خوابم نمیبره

می هی:ولی اخه.....

شین گون پا شد و چراغ رو خاموش کرد:بگیر بخواب حالا

سه دقیقه بعد:

می هی:شین گون....سردت نیست؟

شین گون:تو نمیتونی دو دقیقه بخوابی؟

می هی:اخه تو رو زمین خوابیدی

شین گون:دارم به لطف تو یخ میزنم.....ولی اگه یه کلمه دیگه بگی و نزاری بخوابم من میدونم و تو

چهر دقیقه بعد

می هی:شین گون.....کمرت درد نگرفت روی زمین

شین گون اهی از روی بیچارگی کشید:می هی......بخواب

می هی:اخه تو کمرت.....

شین گون نذاشت حرف می هی تموم شه از جاش بلند شد و رفت روی تخت خوابید

شین گون پتو رو کشید روی سرش و گفت:میدونم تا من نخوابم اینجا ساکت نمیشی حالا بگیر بخواب

می هی لبخندی زد و گرفت خوابید

وقتی می هی خوابش برد شین گون پشت به او خوابیده بود

می هی غلت زد و پاشو انداخت روی کمر شین گون

شین گون:ای

می هی دوباره غلت زد و یه لقد به شین گون زد

شین گون:هی

می هی تا صبح هی لگد زد و این ور اون ور رفت و نذاشت شین گون بخوابه

خودش خوابیده بود و هی لگد میزد

صبح می هی در رویا دید که الان شین گون بغلش کرده و با ارامش خوابیدن

به یاد شین گون دستشو زد به بالش کناریش و دید شین گون نیست

یهو پرید از روی تخت و اطراف رو نگاه کرد

شین گون با عصبانیت نشسته بود

شین گون:تو بلد نیستی عین ادم بخوابی.....عادت خوابیدنت افتضاحه.....تمام کمرم رو شکوندی دختره ی خنگ

می هی لبشو گاز گرفت و تند تند گفت:شین گون شین گون شین گون....ببخش ببخش ببخش......معذرت...معذرت

.....

چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 11:15نویسنده جوانه| |
قسمت چهل و یکم
جی سون و یون سنگ و لی شین و سونگ جو نشسته بودن تو اتاق گریم و بی نهایت استرس داشتن و منتظر شین گون و می هی بودن

اما شین گون می هی رو سوار ماشینش کرده بود و داشتن میرفتن خونه هیچ خبری هم به جی سون و بقیه نداده بودن

جی سون:وای این پسره........یعنی چی شده؟

یون سنگ:وای از این پسره ی پر افاده بعید نیس می هی رو دوباره فراری داده باشه

لی شین:چه قدر بدبینین

سونگ جو:کجان اینا پس؟


شین گون پشت فرمون نشسته بود و داشت رانندگی میکرد

می هی:من.........متاسفم....ح....حس.....حسابی خیس شدی

شین گون:تو هم شدی

می هی:تقصیر من بود

و سرشو انداخت پایین

شین گون به شوخی داد زد:معلومه که تقصیر تو بود....شده یه بار تو شر درست نکنی؟

می هی سرشو انداخت پایین و با ناراحتی لبشو گاز گرفت

شین گون نگاهی به می هی کرد و بلند خندید

می هی:خیلی بدجنسی.......چرا اذیتم میکنی؟

شین گون:دوس دارم.....خیلی کیف داره.......از من میترسی

می هی:نه...چ...چ....چرا ب...باید بتر....بترسم؟

شین گون با خنده:اره.....معلومه

و رسیدن به خونه

شین گون:می هی....مطمئنم مریض میشی.....سرتاپات خیسه

می هی:هنوزم داره بارون میاد

شین گون:تا دم در بدو

و خودش پیاده شد و دوید

می هی هم دنبالش

رسیدن خونه

می هی خواست بره تو اتاق خودش ولی یادش اومد که همهی وسایلاشو جمع کرده و نه لباس داره نه حوله

واسه همین معذب به شین گون نگاه کرد و سرشو خاروند

شین گون:چیه؟...نگاه میکنی

می هی اشاره ای به اتاقش کرد

شین گون:چی؟....یه جوری رفتار میکنی انگار اونجا گودزیلا داره

می هی:لباسام.........و......وسایلم

شین گون:اهان.....اره......حق باتوئه.....خب....بیا اتاق من....حوله هم هست.....یکی از لباسای منو بپوش

و رفت تو اتاقش

می هی هم رفت توی اتاق شین گون

شین گون:تو برو.......ب....برو دوش بگیر....م..من میرم...چیز.....شام میخرم

می هی:تو این هوا؟

شین گون:نمیشه که گرسنه بمونیم

می هی:خب.....شاید من بتونم چیزی درست کنم

شین گون با تعجب:بلدی؟!!!

می هی:تا الان امتحان نکردم..............ولی مطمئنم میتونم

شین گون:خب.......باشه

و به حموم اشاره کرد:برو تا سرما نخوردی

و از اتاق خارج شد

می هی لبخندی زد و رفت داخل حمام

بعد از چند دقیقه اومد بیرون

و حوله ی حموم شین گون رو پوشید و شین گون رو صدا کرد

شین گون که فکر میکرد می هی لباس پوشیده همونطوری اومد تو

شین گون:تو یخچالو......

و مات شد به می هی که با حوله حمام داشت شین گون رو نگاه میکرد

می هی:لباساتو.....پیدا نکردم....کدومو بپوشم؟

شین گون گلوشو صاف کرد و در حالیکه هل شده بود رفت سمت کمدش

سوئیشرت کلاه دار سفیدی با یه شلوار مشکی در اورد و در حالیکه پشتش به می هی بود داد بهش

می هی:چته؟

شین گون:من؟!...ه.....هی....هیچی.....خ...خو....خوبم.......اه...گشنمه....بیا یه چیزی بخوریم دیگه

و بعد با دستپاچگی سرشو خاروند:من........میرم.....چیزه....میرم..چیز...م...

می هی:حمام؟

شین گون:اوه اره...اره حمام

و رفت داخل حموم و درو بست

دستشو گذاشت رو قلبش و نفس عمیقی کشید

شین گون اهسته و زیر لب:خرگوش خوکی خنگ........منم یه مردم.....چرا اینجوری میای ججلوم و دیونم میکنی؟.......اوووف از دست تو

.....

سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 20:22نویسنده جوانه| |
قسمت چهلم

شین گون همونطور که اشک از چشماش میومد داشت بین جمعیت پانزده هزار نفره دنبال می هی میگشت

می هی هم گریه میکرد

می هی:منو ببخش شین گون.....خداحافظ ستاره ی من

و سرشو انداخت پایین و سعی کرد از بین جمعیت بیاد بیرون و از سالن کنسرت خارج بشه

در همین حال سونگ جو دوید رفت دنبال مدیر صحنه

سونگ جو:زود چراغای محوطه رو روشن کنید....می هی اینجاس باید پیداش کنیم

و چراغای محوطه روشن شد

شین گون با دقت بین جمعیت رو نگاه میکرد

حالا که روشن شده بود بهتر میتونست ببینه

می هی برای اخرین بار به شین گون نگاه کرد

و به سمت در خروجی سالن گام برداشت

بین اون همه ادم که داشتن جیغ میزدن و اسم شین گون رو صدا میکردن خیلی کار سختی بود

تا اینکه

بالاخره شین گون می هی رو که دست برده بود سمت در و داشت ازش خارج میشد دید

اما می هی نفهمیده بود که شین گون دیدتش

برای همین از در خارج شد

شین گون میکروفن از دستش افتاد و با سرعت از روی صحنه ی اجرا دور شد

در عین حال نمیتونست از بین جمعیت بره چون اونا همه طرفداراش بودن و اجازه نمیدادن رد شه

دوید سمت اتاق گریم که همه اونجا بودن

شین گون:دیدمش....می هی رو دیدم ....داره از سالن خارج میشه.....فکر کنم داره میره

جی سون:از در پشتی برو......فکر کنم بهش برسی

یون سنگ:اونجا الان یه میلیون خبرنگاره ....این چحوری بره بیرون

لی شین:یه کلاه سرت بزار نبیننت.....بدو تا نرفته

شین گون از روی صندلی یه کلاه لبه دار اسپرت سرش گذاشت و دوید سمت در خروجی پشتی

بارون تندی میبارید و هوا هم تاریک بود

شین گون به سرعت از کنار خبرنگارا رد شد و چون کلاه گذاشته بود و تاریک بود نشناختنش

دوید

و می هی رو دید که داره به سرعت زیر بارون میره

می هی سرتاپاش خیس شده بود

شین گون داد زد:می هی.....می هی

می هی متعجب برگشت و شین گون رو نگاه کرد

شین گون همونطور که خیس اب شده بود رسید به می هی

می هی:اینجا چیکار میکنی؟

شین گون فقط می هی رونگاه کرد

و بعد از کمی نگاه کردن چند قدم از می هیفاصله گرفت و توی بارون شروع بع قدم زدن کرد

می هی هم طبق عادت همیشگیش دنبال شین گون راه افتاد و کنارش قدم زد

می هی:من......دارم میرم

شین گون وایستاد و به می هی نگاه کرد

می هی:دیگه سر راهت سبز نمیشم

شین گون دوباره ولی این دفعه تند تر شروع به قدم زدن کرد

می هی هم دنبالش رفت

می هی:خوبه که تونستم کسی دیگه رو برای خودم پیدا کنم...کسی که دوسم داشته باشه.....فکر میکنم سونگجو...منو خیلی دوست داره.....منم باهاش ازدواج میکنم و از اینجا میرم...اون منو خیلی خیلی دوست داره

شین گون ایستاد و می هی رونگاه کرد

و بعد گفت:دوسش داری؟...سونگ جو رو؟

می هی کمی مکث کرد و گفت:البته که دوسش دارم...اون منو دوست داره

شین گون کمی عصبی:اگه یکی بگه دوستت داره تو هم باید دوسش داشته باشی؟

می هی:چیه؟...نمیتونم؟(کمی بلند تر)دیگه خسته شدم...میخوام مردی باشه که دوسم داشته باشه....سونگ جو رو دوست دارم

شین گون خیلی مغرور و با لحن همیشگیش در حالیکه خیس اب بود:تو....منو دوس داری

می هی مات شد به شین گون

شین گون:نمیتونی کس دیگه ای رو دست داشته باشی...درست نمیگم؟

می هی داد زد:اره حق با توئه......من فقط تورو دوست دارم...خوب چیکار کنم...تو حتی منو نمیبینی؟...کسی مثل من....

شین گون دیگه نذاشت می هی حرفی بزنه

می هی رو کشید سمت خودش و محکم بوسید

بعد از چند دقیقه لبهاشو از روی لب های می هی برداشت و گفت:دیگه نگو کس دیگه ای رو دوس داری

و می هی که زیر بارون خیس شده بود رو محکم بغل کرد

....

سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 11:47نویسنده جوانه| |
قسمت سی و نهم
شین گون با سرعت بی نهاین رفت تا رسید به یتیم خونه ی می هی

تا رسید و اونجارو دید یهو از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاره

 در و دیوار یتیم خونه پر بود از عکسای ستاره و برچسبای ستاره

شین گون با تعجب به در و دیوار نگاه میکرد

که یهو یه بچه اومد نزدیکش

بچه:اقا خوشگله....اقا خوشگله

شین گون نگاهی به بچه کرد

بچه:اینجا چی میخوای؟

شین گون:عزیزم...تو....خانومی به اسم می هی رو ندیدی؟

بچه:رفت

شین گون:چی....رفت؟!...کجا؟

بچه:به من گفت میره ستارشو برای اخرین بار ببینه......این جا رو میبینی....معلم ما می هی.....خیلی ستاره داره ببین....همه ی اینارو اون زده....خودش گفته اینطوری دلش واسه ستاره ی اصلیش تنگ نمیشه......الانم رفته اونو ببینه....بعدش میره مسافرت....به من قول داده زود برگرده....ولی.....من فهمیدم که دیگه نمیاد

شین گون دویید

با تمام قدرتش دوید و سوار ماشین شد

تا رسید به محوطه ی کنسرت

رفت تو اتاق گریم پیش بقیه

جی سون نگاهی به شین گون کرد:می هی رو اوردی؟

شین گون در حالیکه نفس نفس میزد:اینجاس

جی سون با تعجب اطراف شین گون رو نگاه کرد

سونگ جو:یعنی چی اینجاست؟....کو پس؟

شین گون:بین جمعیته...اومده کنسرت رو تماشا کنه

یون سنگ:چی؟!!!....بین 15 هزار نفر ادم؟

جی سون:خب....چه جوری پیداش کنیم

شین گون:برنامه رو عوض کن من اول میرم میخونم

جی سون:خب...برو

و شین گون لباسای اجراشو پوشید و رفت سر صحنه

تا رسید اونجا که باید اجرا کنه همهی طرفداراش جیغ زدن و هورا کشیدن

می هی هم بین جمعیت ایستاده بود و داشت شین گون رو نگاه میکرد

اما انقدر اونجا تاریک بود که شین گون نمیتونست می هی رو ببینه چه برسه به این که بین اون همه ادم تشخیصش بده

شین گون یه اهنگ کره ای معروف رو خوند

که اهنگشو می هی نوشته بود

(این اهنگ رو از  سریال تو زیبایی برداشتم ترجمشه خیلی خیلی خیلی هم کره ایش قشنگه و اهنگ مورد علاقه ی خودمه)

شین گون:

اگه بهت اجازه بدم حتی یه قدم برداری اشکام سرازیر میشه

اگه تو فقط یه قدم برداری اشکام سرازیر میشه

من دستامو دراز میکنم....

تو داری میری و من نمیتونم جلوتو بگیرم

من فقط دارم گریه میکنم

چیکار کنم؟چیکارکنم؟داری منو ترک میکنی

چیکار کنم؟چیکار کنم؟داری منو ترک میکنی

دوستت دارم دوستت دارم

من با صدای بلند برای تو گریه میکنم

ولی تو نمیتونی صدای منو بشنوی

چون دارم فقط توی قلبم اون رو فریاد میزنم

هر روز سعی میکنم تورو از ذهنم پاک کنم

هر روز بهت میگم خداحافظ ولی تو دوباره توی ذهنمی

من دستهامو دراز میکنم

تو دست هاتو دراز میکنی

ولی برای اینکه دستاتو بگبرم خیلی دوری

من نمیتونم برت گردونم

و به گریه کردنم ادامه میدم

چیکار کنم؟چیکار کنم؟تو داری منو ترک میکنی

چیکار کنم؟چیکار کنم؟تو داری منو ترک میکنی

دوستت دارم دوستت دارم و با صدای بلند برای تو گریه میکنم

ولی تو نمیتونی صدای من رو بشنوی

چون دارم فقط توی قلبم اونو فریاد میزنم

چیکار کنم؟چیکار کنم؟

تو برام همین یه دونه ای

چیکار کنم؟چیکار کنم؟ تو داری منو ترک میکنی

چیکار کنم؟چیکار کنم؟تو داری منو ترک میکنی

دوستت دارم دوستت دارم.من با صدای بلند برای تو گریه میکنم

ولی تو نمیتونی بشنوی

چون دارم فقط توی قلبم اونو فریاد میزنم

می هی اشک از چشاش میومد و شین گون هم گریه میکرد

در عین حال در بین جمعیت دنبال می هی میگشت

تا

.....

دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 16:14نویسنده جوانه| |
قسمت سی و هشتم
می هی سوار ماشینش شد و رفت به یتیم خونش

شین گون هم برگشت به خونه

رفت تو اتاق خودش و کتشو انداخت روی تخت

و بعد هم از اتاقش رفت بیرون و نشست توی هال

یون سنگ یهو اومد

یون سنگ:شین گون......درسته که....تو....تو....می هی رو طلاق دادی؟

شین گون نگاهی به یون سنگ کرد و سرشو به نشانه ی تایید تکون داد

یون سنگ:چرا؟!....مگه اون......اون تورو دوست نداشت.....مگه تو نمیخواستیش؟

شین گون:نه.....همه ی اینا فقط یه بازی احمقانه بود که حالا تموم شده

یون سنگ:شین گون....

شین گون:تمومش کن

و از جاش بلند شد و رفت


تقریبا چهار روز از رفتن می هی میگذشت

شین گون خیلی بی اعصاب بود و در عین حال سعی میکرد خونسردیشو هم حفظ کنه

فردا روزی بود که اونا کنسرت داشتن و می هی نبود

و فردا روزی بود که می هی برای همیشه به افریقا میرفت


می هی توی یتیم خونه نشسته بود

یکی از بچه ها اومد پیشش

بچه:می هی....می هی

می هی:جونم عزیز دلم

بچه:می هی ببین...من بازم ستاره پیدا کردم

و برچسبی که پر از عکس ستاره بود نشون داد

می هی با بغض:افرین.....خوشبحالت

بچه:می هی جونم....غصه نخور...تو هم میتونی ستارتو پیدا کنی

می هی لبخند تلخی زد:امروز میرم ببینمش...برای اخرین بار

بچه:چی؟

می هی:امروز میخوام برم دنبال ستارم......میخوام ببینمش...و بعدش میرم

بچه می هی رو محکم بغل کرد:وقتی میری دلم برات تنگ میسه

می هی:ممنونم

بچه:زود برگرد

می هی لبخندی زد

نگاهی به ساعتش کرد:الان کنسرت شروع میشه

و از جاش بلند شد و کتشو پوشید


شین گون توی اتاق گریم نشسته بود و تو فکر بود

جی سون یهویی اومد تو:بچه ها بچه ها.....سونگ جو همین الان رسید...چون می هی نیست اون بجاش میخونه

یون سنگ با حرص:اره...بهترین عضو گروهمون پرید....الانم همه مثل سگ پشیمونن.......جز کسی که باعث رفتنش شده

جی سون که تازه عصبانیتش گل کرده بود نگاهی به شین گون کرد:تو واقعا ادمی؟......اون دختر عاشقانه تورو میخواست....تو هم میخواستیش......امیدوارش کردی....یهو فرستادیش تو اسمون و پرتش کردی پایین

لی شین:فکر کردی خیلی کارت خوب بوده.....اصلا روت میشه اگه تو خیابون دیدیش سرتو بلند کنی و بهش سلام کنی؟

شین گون کلافه:همتون خفه شید

جی سون:باشه....باشه ما خفه میشیم....ولی تو خیلی زود حسرت از دست دادنش واسه همیشه رو میخوری

در همین حال سونگ جو اومد تو

به سوی شین گون پرخاش کرد و داد زد:می هی رو چیکارش کردی؟....منظور ریئس از اینکه اون از اینجا رفته چیه؟

لی شین داد زد:هیچی .....اقا اون دخترو ول کرده....الانم پاشو انداخته رو پا و واسه اجراش اماده میشه....تو اون دختر خورد کردی

سونگ جو:تو چطور تونستی اینکارو بکنی؟

شین گون:با عصبانیت داد زد:خودش خواست بره.....من بهش گفتم طلاق بگیریم اونم موافقت کرد....اون خواست بره...منم گذاشتم بره

سونگ جو:گذاشتی بره؟....تو واقعا فکر کردی گذاشتی بره؟.....نخیر تو هلش دادی بره....تو کاری کردی بره...اون غرور مسخرت...این رفتار احمقانت.......چطور میتونی بگی گذاشتم بره؟.....این من بودم که گذاشتم بره....من تا اخرین لحظه التماسش کردم....غرورمو..عشقمو همه چیزمو بهش دادم....من همه ی سعیمو کردم تا نره...اما خودش خواست...خودش خواست تا پیش احمقی مثل تو بمونه...خودش خواست که قلبش فقط واسه تو باشه......خودش رفتار مسخره ی تورو به عشق من ترجیح داد...و اون وقت بود که من گذاشتم بره......اینو میگن گذاشتم تا بره....تو نذاشتی بره...هلش دادی تا بره

و اشکاشو که داشت میریخت روی گونهاش پاک کرد

شین گون با عصبانیت از جاش بلند شد و از در خارج شد

رفت توی اتاق پرو که خالی بود و درم بست

نشست روی نیمکت و سرشو گرفت توی دستاش

صداها تو گوشش میپیچید

:تو هلش دادی تا بره

:اون رفتار احمقانتو به عشق من ترجیح داد

:تو اصلا ادمی؟

:فرستادیش به اسمون و یهو پرتش کردی پایین

:اون دخترو خورد کردی

شین گون فریادی زد و مشتی به دیوار کوبید

داشت دیوانه میشد

به سرعت کتشو برداشت و رفت سمت در

تا رسید به جی سون با عصبانیت پرسید:می هی الان کجاست

جی سون:چی؟!.....میخوای بری دنبالش؟

شین گون:گفتم کجاست؟

جی سون:دقیقا نمیدونم.....ولی امروز قرار بود بره افریقا.....اگه هنوز نرفته باشه.....توی یتیم خونشه

شین گون:افریقا؟!!!!!

جی سون:هوم....اونجا تنها جایی که تو دستت بهش نمیرسه

شین گون دوید و رفت سمت ماشینش

...

دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 14:58نویسنده جوانه| |
قسمت سی و هفتم

شین گون و می هی وارد ساختمان شدند

بعد از چند دقیقه کارای طلاق اونا انجام شد و می هی و شین گون از هم جدا شدن

وقتی از در ساختمان اومدن بیرون می هی حسابی حالش گرفته بود

شین گون هم نه خیلی بد بود نه خیلی خوب

می هی:شین گون....من...میرم خونه...با اتوبوس میرم....ایستگاه تا اینجا فاصله ای نداره

شین گون:خیلی خوب هر طور راحتی

می هی سرشو انداخت پایین

شین گون سوار ماشینش شد و گاز داد و رفت

می هی:ستاره ی من.....خداحافظ

و رفت سمت ایستگاه اتوبوس

کم کم و اروم اروم قدم زد و به ایستگاه رسید وقتی اونجا رو دید

یاد اون روزی افتاد که شین گون بهش گفته بود میخوامت و چقدر اینجا که نشسته بود خوشحال بود

اشک تو چشماش جمع شد

می هی بالاخره رسید خونه

یه راست رفت دفتر رئیس

می هی:سلام

رئیس:اوه...می هی....سلام سلام....بیا بشین......شما چند روز دیگه از اینجا میرید واسه همین دیگه یادی از من نمیکنین؟

می هی لبخندی زد

و نشست

می هی:رئیس باید یه چیزی رو بهتون بگم

رئیس:چی شده؟....بگو..راحت باش

می هی:من.....م..من....میخوام..که......که..شما..اسم منو از این گروه خوانندگی خط بزنین......میخوام از این گروه استعفا بدم

رئیس عین فنر از جاش پرید:چیییییییییییییییییی؟!!!.....میخوای استعفا بدی؟

می هی:بله

رئیس:ولی می هی....تو ستاره ی گروهی....تو بهترین صدا و چهره رو داری...تو و شوهرت تو گروه ترکوندین....دلیل معروفعیت گروهتون..فقط و فقط وجود تو وشین گون بوده

می هی لبخند تلخی زد:ولی من تصمیم خودمو گرفتم

رئیس:اما....

می هی:لطفا این کارو بکنین


شین گون رفته بود به همون خونه ی ساحلی

لب ساحل نشسته بود و به دریا نگاه میکرد

شین گون:نه.....من از این کارم...پشیمون نمیشم.......می هی منو دوس داشت ولی من احساسی به اون ندارم

مکثی طولانی کرد و گفت:پس.....پ...پس...چرا الان دلم میخواد ببینمش؟.......شاید چون بهش عادت کردم....ولی

و با عصبانیت سرشو گذاشت تو دستاش و داد زد

نگاهش به دریا افتاد و صدای می هی تو گوشش پیچید:ستارمو از دست دادم

رفت سمت دریا

دوباره صدای می هی تو گوشش پیچید

:ارزوم این بود که با کسی که دوسش دارم و دوسم داره بیام لب ساحل

شین گون:من اون کسی که تو میخوای نیستم ......نیستم

و گوشاشو گرفت تا صدای می هی توی گوشش نیاد


می هی بالاخره تونست از گروه استعفا بده

و خوشحال بود ازاینکه شین گون هنوز به خونه برنگشته

چون اگه اونو میدید دیگه نمیتونست بره

می هی رفت پیش جی سون

می هی:جی سون

جی سون:سلام می هی.....چیزی شده...چرا....

می هی:اره چیزی شده...من........از گروه استعفا دادم

جی سون:چییییییی؟.....تو چیکار کردی؟......واسه چی این کارو کردی....دیونه شدی؟

می هی:من میخوام برم....باید برم......دیگه نمیخوام شین گون رو ببینم

جی سون:اوه...بازم این پسره.....باز چی شده

می هی:من و شین گون طلاق گرفتیم....همین امروز......و حالا...من باید برم....نمیتونم اینجا بمونم

جی سون:اما....

می هی:فقط خواستم بدونی

جی سون:کجا میخوای بری اخه

می هی:بهت میگم....چون بهت مدیونم...ولی حق نداری به شین گون یا لی شین و یون سنگ بگب....فهمیدی.......این که من کجا میرم و فقط تو باید بدونی

جی سون:خب...بگو

می هی:میخوام برم افریقا....اونجا یه یتیم خونه برای بچه های بی سرپرست هست.....میخوام اونجا باشم و به اونا کمک کنم...چون یه روز خودمم مثل اونا بودم.....من هیچ وقت تنهایی رو دوست نداشتم.....ولی الان .....تنهام

جی سون:تو.....واقعا میخوای بری؟

می هی:تا کارای افریقا تموم بشه هدود پنج روز طول میکشه....من این پنج روزو تو یتیم خونه ی خودم کار میکنم....اونجا....پیش بچه هام.....ولی اینو به هیچ کس نگو

جی سون:ولی می هی......پنج روز دیگه کنسرت خداحافضی شما با این موسسه س تو اگه نیای که نمیشه

می هی:من پنج روز دیگه باید برم....نمیتونم بیام.....میدونم شرایطو درک میکنی.....یه کاریش بکن دیگه.....الانم میرم تو اتاقم وسایلمو جمع میکنم و میرم

و رفت طبقه ی بالا

رفت تو اتاقش و در رو بست

چمدون کوچیکش که از دیشب وسایلشو بسته بود برداشت

روی میزش یه جعبه بود

رفت سمت جعبه ای که عاشقش بود

درشو باز کرد و گل سرشو برداشت

گل سری که شین گون براش خریده بود

می هی گل سر رو  برداشا و نازش کرد

می هی:از خاطرات شین گون....فقط این یکی رو با خودم میبرم....این حقه منه که حداقل این یکی رو داشته باشم.....اینو میبرم..تا ستارمو.....هرگز....فراموش نکنم

و اشکشو پاک کرد

و راه افتاد از اتاقش بیرون

چون اخرین باری بود که تو این خونه بود میخواست همه جا رو با دقت ببینه

رفت سمت اتاق شین گون

درشو باز کرد و اونجا رو نگاه کرد

و در اونجا رو بست و رفت سمت طبقه ی بعدی

رفت توی پشت بوم

یاد اولین بوسش با شین گون افتاد که اونجا بود

از اونجا اومد بیرون و رفت سمت در خروجی که کنارش اشپزخونه بود

یاد اون روزی افتاد که صورتش جوش زده بود و شین گون داشت صورتشو میشست

به پله ها نگاه کرد

یاد اون روز افتاد که چشمش جایی رو نمیدید و شین گون دستشو گرفته بود و میبردش بالا

از خونه خارج شد

رسید به تراس

یا تولد شین گون افتاد که درست همینجا بغلش کرده بود

می هی:همه ی اینا رو همینجا میزارم و میرم

اشکاشو پاک کرد و رفت سمت ماشینش

....

یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 10:51نویسنده جوانه| |
قسمت سی و ششم
می هی از گپله ها رفت پایین و تا رسید به شین گون ایستاد

کمی نگاهش کرد و گفت:بریم؟

شین گون:هوم بریم

و راه افتاد طرف ماشینش

می هی هم سوار شد

شین گون:خوبی؟

می هی:چرا باید بد باشم؟

شین گون به چشمای می هی اشاره کرد:اخه چشمات بینهایت قرمزه و پف کرده....فکر کردم مریضی

می هی دست کشید به چشمش

می هی:برای تو فرقی میکنه؟

شین گون:نه

می هی:پس چرا میپرسی؟

شین گون:برای اینکه میدونم دلیل قرمزی چشمات چیه........تا صبح داشتی گریه میکردی با نخوابیدی...اره؟

می هی تند گفت:نه....معلومه که نه....باید..ب...باید با تو لب تابم یه چیزایی رو مینوشتم واسه همین تا نزدیکای صبح بیدار بودم و داشتم با لب تاب کار میکردم

شین گون:جدا؟

می هی:چرا باید گریه کنم؟

شین گون:اخه اتاقت چسبید به اتاقه منه و پنجره هامونم نزدیک همه......پنجرت باز بود.....صدای گریه میومد

می هی:او...اون.....ص...صدای....چیز بود....صدای یه ویدیو بود...داشتم از یوتیوپ میدیدم

شین گون:واقعا؟اخه من تا حالا ندیده بودم ویدیو توی یوتیوپ کسی نزدیک4  ساعت گریه کنه

می هی:مراسم ختم کسی بود....داشتن گریه میکردن

شین گون پوزخندی زد

می هی:خوشحالی نه؟

شین گون:اوهوم

می هی با بغض:خوشحالی که من تا یه ساعت دیگه بیشتر زنت نیستم

شین گون میدونست اگه بگه اره می هی همونجا میزنه زیر گریه برای همین چیزی نگفت و سکوت کرد البته خودشم اصلا خوشحال نبود

می هی:شین گون

شین گون:چیه؟

می هی:ستاره....یادته؟......ستاره ی من...دیشب کاملا نورشو از دست داد....دیشب...اون ستاره...اون ستاره از اسمون سقوط کرد....(و با گریه ادامه داد)گمش کردم شین گون......ستارم گم شد....واسه همیشه

شین گون:هی....گریه.....گریه نکن........تو......میتونی تو این دنیای بزرگ...تو اون اسمون وسیع یه ستاره ی دیگه پیدا کنی.....یه ستاره ای که بخوایش.....یه ستاره ای که.....

و دیگه هیچی نگفت

بالاخره شین گون و می هی رسیدن به همونجایی که باید طلاق میگرفتن

شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 21:38نویسنده جوانه| |
حسابی براتون عکس گذاشتما[تصویر:  zq8ytdwx60riinwvmlmm.jpg]این عکسای نازو گذاشتم نظر بزارینا[تصویر:  download.php?imgf=1334731301_LOve2026.jpg]

شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 21:15نویسنده جوانه| |
عکس های می هی
[تصویر:  download.php?imgf=1334731301_p6fek4d4d0kf64b8pvfi.jpg][تصویر:  1cz4tgfp4lea4xy0h5b.jpg]

شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 21:12نویسنده جوانه| |
عکس هاس شین گون و در داستان خودم

شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 20:51نویسنده جوانه| |
قسمت سی و چهارم

شین گون:نمیخواد ممنون باشی

می هی:شین گون

شین گون:هوم؟

می هی:من....واقعا....واقعا ازت ممنونم...تو..

شین گون:نیازی به تشکر نیست....درسته منو تو زن و شوهر الکیم ولی.....بعضی وقتا کمک لازمه نه؟

و می هی رو گذاشت زمین

شین گون:فکر کنم تا الانم خیلی دیر کردیم...احتمالا همه صداشون در اومده...بهتره برگردیم

می هی خیلی غمگین گفت:ولی.....شین گون....من....دفعه ی بعدی که به دریا میام....

شین گون:حتما با شوهر واقعیت میای.....با اون کسی که دوسش داری....و دوستت داره...........تو ماشین منتظرم

و ساکشو برداشت و رفت

می هی:اره......دفعه ی بعد که به دریا میام تو باهام نیستی.....ستارمو.......از دست میدم


شین گون و می هی رسیدن خونه

تا رسیدن یون سنگ و جی سون و لی شین اومدن دم در

یون سنگ:هی شین گون بیشعور....تا الان کجا بودی؟

لی شین:خجالت نمیکشی میری مسافرت و به ما نمیگی؟

جی سون:اوه.....این حرفا رو ولش کنین.....شین گون شین گون......یه هفته دیگه باید از ایم موسسه بریم خنگه....تو از همین الان.....امروز.....فردا یا پس فردا...میتونی از می هی جدا بشی....میتونین طلاق بگیرین

و دست زد

می هی سرشو انداخت پایین تا کسی بغضشو نبینه

شین گون:جدا؟....خوب...پس هر موقع که وقتم ازاد بود میریم برای کارای طلاق

و بیخیال از پله ها بالا رفت

می هی کاملا نا امید دوید سمت اتاقش تا کسی اشکاشو نبینه


شین گون توی اتاق خودش روی تختش نشسته بود و داشت با خودش حرف میزد

شین گون:شاید.........شاید....نگهت میداشتم....ولی..من اون ادمی نیستم که توی رویاهات دنبالشی....تو اون کسی رو که میخوای پیدا میکنی....من لیاقت عشق پاکتو ندارم.......بیانه می هی(یعنی متاسفم می هی)من......باید تورو از خودم دور کنم....فردا...منو تو فردا از هم طلاق میگیریم....باید اینجوری بشه


می هی توی تخت خودش داشت اشک میریخت و گریه میکرد

می هی در حالیکه زار میزد:شین گون...چرا؟.....چرا انقدر نسبت به من بدجنسی....چرا انقدر سردی....من نمیتونم ازت جدا بشم......میمیرم

و زد زیر گریه

می هی:اگه ازت جدا بشم....دیگه نباید ببینمت....اونطوری اگه ببنمیت نمیتونم خودمو کنترل کنم....نمیتونم ببینم جز من با دختر دیگه ای باشی.....نمیتونم.....میرم....میرم یه جای دور......شین گون...میرم....فردامن میرم

و زد زیر گریه

فردا

جی سون دوید تو اتاق می هی

جی سون:می هی.....می هی.....زود باش همه منتظرن تا تو بیای پایین...بدو دختر شین گون یه عالمه کار داره ها

می هی که چشماش از بس گریه کرده بود سرخ بود با بیحالی گفت:میام....الان

جی سون که ناراحتی بیش از حد می هی رو دیده بود رفت پیشش نشست

جی سون:می هی....چیزی شده؟

می هی دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره و زد زیر گریه

جی سون:هی هی...چی شده؟چته تو؟

می هی:من.....نمیتونم....نمیخوتام از شین گون جدا شم....عاشقشم

جی سون با تعجب:چی؟عاش...عاشق......عاشق ش....شین گونی؟!!!!

می هی بلند تر گریه کرد

جی سون:اوه......شین گون....اون بیرحم منصرف نمیشه......می هی...تو باید تحمل کنی.....شین گون خیلی سرسخته...

می هی:میدونم...باید فراموشش کنم

و از جاش بلند شد و اشکاشو پاک کرد

می هی:میدونم که میتونم

و راه افتاد به سمت طبقه پایین

...

شنبه بیست و پنجم شهریور 1391 20:32نویسنده جوانه| |
قسمت سی سوم
شین گون چشماشو اهسته نیمه باز کرد

و اطرافشو نگاه کرد

از اونجا که خیلی خوابش میومد دوباره چشماشو بست و باز کرد

می هی هم داشت بیدار میشد

شین گون کمی طول کشید تا کاملا بیدار بشه و متوجه حالت خودش و می هی بشه

می هی هم همینطور

می هی دستشو انداخته بود دور کمر شین گون و بغلش کرده بود سرشو گذاشته بود ردی شونه ی شین گون

شین گون با تعجب داشت به می هی نگاه میکرد

می هی که تازه متوجه وضعیت خودش شده بود عین فنر از جا پرید

شین گون هم از تخت بلند شد

شین گون پوزخندی زد:هی....می هی.....مگه بهت نگفتم اگه از این کارا بکنی مردی؟..میدونستم از تو همین کار بر میاد...چطور ی این کارو کردی هان؟چطور جرئت کردی به من حمله کنی؟!...به من حمله کردی هان؟

می هی:نه نه..من....ا..اون...یهویی

شین گون:بار اولم بود بهت اجازه دادم اینکارو بکنب و بار اخرم هست...تو(و پوزخندی زد)به من حمله کردب نه؟....یعنی انقدر منو میخوای؟

می هی:هی شین گون

شین گون از روی تخت بلند شد و رفت سمت در

شین گون:چیه؟حمله میکنی طلبکارم هستی؟!

و در رو باز کرد و رفت بیرون

می هی اهی کشید و لبشو گاز گرفت

می هی:وای خدا....چرا اونکارو کردم؟....ایییییییییییییییییییی

می هی دنبال شین گون راه افتاد از در رفت بیرون

شین گون تند راه میرفت و تا دید می هی داره دنبالش میاد گفت:چیه....داری دنبالم میای؟تعقیبم میکنی؟

می هی:داداش

شین گون:خرگوش خوکی....خیلی خنگی

و راه افتاد طرف ساحل

می هی دوید دنبالش

می هی:داداش....داداش وایسا...داداش

شین گون:خنگگگگگگگگگگ....به من نگو داداش

می هی:خب چرا انقدر تند میری شین گون؟

شین گون:دوست دارم

و دوباره راه افتاد

می هی هم دوید دنبالش

می هی:هی...وایسا

و در حالیکه میدوید دنبال شین گون توی ماسه ها محکم خورد زمین

می هی:ای...اخ.اییی

شین گون برگشت و نگاهش کرد

یا دیدن می هی بلند زد زیر خنده

می هی که پاش بدجوری درد گرفته بود و نمیتونست بلند شه دادا زد:میخندی؟!

شین گون:یعنی.....انقدر دوسم داری که جلو پاتو نمیبینی؟

و دوباره زد زیر خنده

می هی:نخیرم

شین گون رفت سمت می هی در حالیکه دستاش تو جیبش بود گفت:خوبی؟

می هی:درد میکنه پام

شین گون لبخندی زد و نشست جلوی می هی

شین گون:خرگوش خوکیه حواس پرت

می هی:پام درد میکنه

شین گون پشت کرد به می هی و جلوش نشست

شین گون:سوار شو

می هی باتعجب:چ...چ..چی؟1

شین گون:هی...مگه نگفتی پات درد میکنه....سوار شو

می هی:م...من؟

شین گون:زود باش

و می هی رو کول کرد

همونطور که می هی روی کولش بود رفت سمت خونه

می هی:ممنونم

شین گون:برای چی؟

می هی:...هم...همه چی

شین گون لبخندی زد

و......



(بچه ها این روزا سرم خیلی شلوغه از شنبه حسابی اپ میکنم ببخشید)



جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 16:47نویسنده جوانه| |
قسمت سی و دوم

شین گون رفت نشست روی تخت

نگاهی به اطراف کزد

شین گون:چطوره؟قشنگه؟

می هی با تعجب به اطراف نگاه کرد:فکر نمیکردم انقدر قشنگ باشه.....اول که دیدم فکر کرئم خیلی کوچیکه ولی خیلی قشنگه....دوست دارم اینجارو

شین گون:سکوتش......ارامشش....چیزیه که اعصابمو اروم میکنه

می هی:داداش....میشه بریم لب دریا

شین گون خودشو زد به نشنیدن و اطراف رو نگاه کرد

می هی:داداش؟

شین گون جواب نداد و بازم بلند شد و اطراف رو نگاه کرد

می هی:چرا جواب نمیدی؟

شین گون:تو صدام نکردی

می هی:الان گفتم داداش

شین گون:اسم من داداشه؟!!

می هی سرشو انداخت پایین

می هی:خب.....شین گون...میشه بریم دریا؟

شین گون:هوم....اره

و کتشو برداشت و از در رفت بیرون

می هی هم راه افتاد دنبالش


می هی و شین گون واستاده بودن توی ساحل و دریا رو نگاه میکردن

می هی:شین گون

شین گو:هوم؟

می هی در حالیکه غمگین بود و بغض داشت:بچه که بودم از طرف یتیم خونه اوردنمون اینجا....لب دریا.....من بودم و یون سان و مین ها....سه تا دوست که همیشه با هم یودیم......با هم یه ارزو کردیم.....سه تامون...روی ماسه ها نشستیم و ارزوهامونو به اب دریا گفتیم.....میدونی من چی ارزو کردم.......ارزوم این بود که یه روزی یه جای دنیا ستارمو پیداکنم.....وقتی باهاش ازدواج کردم بیایم دریا....ارزو کردم که کسی رو که دوس دارم پیدا کنم....و باهاش بیام دریا....و بعدش قسم خوردم که تا زمانی که ازدواج نکردم و عشقم کنارم نبود دریا نیام.....به دریا قول دادم...دفه ی بعدی با شوهرم میام....با کسی که دوسش دارم...و دوسم داره

و اشکاشو که همونطور داشت میریخت تو صورتش پاک کرد

شین گون نگاهی به می هی کرد:مگه....به ارزوت نرسیدی؟

می هی خنده ی دردناکی کرد:نه اونجور که میخواستم

شین گون:خب...من همینجا واست ارزو میکنم که به ارزوت برسی.....من و تو.......وقتی از هم جدا شدیم.....وقتی دیگه با هم نبودیم.....این روزارو یادمون میاد نه؟اونوقت تو هم یه روز با شوهرت میای اینجا.....با کسی که دوسش داری و دوستت داره......شاید وقتی از هم جدا شدیم....به ارزوت برسی

می هی نگاه پر از اشکش رو به شین گون دوخت

شین گون سرشو برگردوند در حالیکه پشتش به می هی بود گفت:امیدوارم وقتی به این ارزوت رسیدی.....وقتی شوهر واقعیتو پیدا کردی.....دیگه گریه نکنی.....مطمئنم باهاش میای اینجا...کسی که....دوسش داری و...دوستت...داره

و راه افتاد و از می هی دور شد و رفت سمت خونه ای که توش اتاق داشتن

می هی اشکاش تو صورتش میچکید

همونطور که رفتن شین گون رو نگاه میکرد اهسته گفت:احمق....احمق....خنگ....من....م..من تورو دوس دارم.....شین گون....بعدها نمیتونم به این ارزوم برسم...چون نمیتونم کسی....جز..ج..جز تورو

و زد زیر گریه


ساعت 10 شب

شین گون روی تخت نشسته بود که می هی اومد

می هی:رخت خوابا کجان.....میدونم..که باید روی زمین بخوابم شین گون

شین گون:نه...نیازی نیست....روی تخت بخواب....اصلا به من چه....هرجا میخوای بخواب

و خودشو روی تخت انداخت و پتو رو کشید روی سرش

می هی:ش...شی.....شین گ..گون...شین گون...تو.....روی تخت خوابیدی

شین گون سرشو با عصبانیت از زیر تخت اورد بیرون و داد زد:خب که چی

می هی:من.......ک.......کجا بخوابم؟

شین گون:من چه میدونم.....هر جا که میخوای....البته بگم که اینجا رخت خواب نداره

می هی با تعجب داد زد:پس...رو تخت بخوابم؟!!!!

شن گون شانه ای بالا انداخت و دوباره سرشو کرد زیر پتو

می هی:پس...پ...پس تو...چی؟

شین گون باز با عصبانیت سرشو از زیر پتو اورد بیرون:هی.....کی گفته من جای دیگه میخوابم؟... من از جام تکون نمیخورم.....تخت خودمه...همین که بهت اجازه میدم روش بخوابی ممنون باش

و دوباره سرشو کرد زیر پتو

می هی با تعجب:پیش...تو بخوابم؟!!

شین گون سرشو از زیر پتو در اورد وگفت:کی گفته تو حق داری پیش من بخوابی....هی می هی....ببین اگه یه برخورد کوچیکم با من بکنی(و انگشتش رو به نشانه ی تهدید گرفت جلو می هی)میکشمت.....تو میتونی رو تخت بخوابی...ولی وای به حالت اگه.....بخوای دیونه بشی و بزنه به سرت....منظورمو که فهمیدی؟

می با خوشحالی پرید رو تخت:اره اره اره اره....داداش ممنونم

شین گون دد زد:به من نگو دادااااااااااااااااااااااااااااش

می هی:باشه باشه...نمیگم

و پتو رو کشید روش و پشت کرد به شین گون

می هی:شب بخیر داداش

شین گون نگاهی به می هی کرد پوزخندی زد

و دراز کشید روی تخت و دستشو گذاشت زیر سرش و به سقف نگاه کرد

صبح

.....

پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391 12:57نویسنده جوانه| |
قسمت سی و یکم
می هی توی ایستگاه اتوبوس نشسته بود و به حرف شین گون فکر میکرد

می هی:یعنی درست شنیدم؟.....وای....اونقدر اروم گفت که مطمئن نیستم

و دوباره با دقت فکر کرد

صدای شین گون تو مغزش میپیچید

:میخوامت

می هی مطمئن بود......... اشتباه نمیکرد

یهو زد زیر خنده

بلند  بلند میخندید و از شادی نمیدونست چیکار کنه

همه ی مردم داشتن نگاش میکردن

شین گون هم توی ماشینش نشسته بود و داشت نگاش میکرد

شین گون پوزخندی زد:پس درست شنیده

و برای می هی بوق

می هی سرشو برگردوند و با دیدن شین گون خندید

شین گون انگشتشو به نشانه ی بیا اینجا تکون داد

و می هی هم رفت سوار ماشین شد

شین گون:خلی؟....نشستی یجا میخندی

می هی:نه هیچم خل نیستم..داداش

شین گون:نه...نگو....دیگه اینو..نگو

می هی:چیو

شین گون نگاهی به می هی کرد:دیگه....به من نگو داداش

می هی لبخندی زد

شین گون ماشینو روشن کرد و راه افتاد

می هی:داریم.....کجا میریم؟

شین گون:کجا دوس داری بریم؟

می هی:دریا

شین گون:چی؟!

می هی:خیلی وقته دریا نرفتم...چند سال...شایدم بیشتر.....میشه بریم؟

شین گون لبخندی زد:میشه......منم دلم میخواد که برم

و راه افتادن سمت دریا

شین گون کنار یه خانه ی ساحلی کوچک نگه داشت

می هی پیاده شد

می هی:اینجا......کجاست؟

شین گون:اینجا.....یه چیزی مثل هتله....هتل نیست ولی من.....هروقت میام اینجا از سکوت و ارامشی که داره لذت میبرم

و ماشینشو قفل کرد و رفت سمت در چوبی

و بازش کرد پشت سرش می هی هم وارد شد

جایی بسیار دنج تاریک و یاکت بود

پیرزنی امد با دیدین شین گون خوشحال شد

پیرزن:اومدی پسرم؟

شین گون:یلام...حالتون خوبه

زن نگاهی به می هی کرد:اره اره....خوبم....همون اتاق همیشگیتو میخوای؟

شین گون:بله.....و برای این خانومم یه اتاق

و به می هی اشاره کرد

زن:اما پسرم اینجا سه تا اتاق داره که همشون پرن....جز اتاق تو

شین گون لبخندی به پیرزن کرد:باشه....عیبی نداره

و دست می هی رو گرفت و کشید

می هی:میخوایم تو یه اتاق باشیم؟

شین گون:قبلانم تو یه اتاق بودیم بار اولمون نیست

و در اتاقی رو باز کرد

و وارد شدن

اتاقی زیبا و به شدت دنج و در عین حال کوچک

شین گون.....



(نظرررررررربزارین برامممممممممممممممممم)

سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391 23:41نویسنده جوانه| |
قسمت سی ام
می هی توی تراس نشسته بود

یهو جی سون اومد

جی سون:اینروزا به سختی میشه دیدت

می هی لبخندی زد

جی سون:می هی....میدونی برات خبر خوبی دارم

می هی:چی؟

جی سون:از قرارداد ازدواجتون خیلی نمونده ها........یه ماهی که قرار بود مثلا زن و شوهر باشین داره تموم میشه

می هی سرشو پایین انداخت

جی سون:به زودی دیگه ازاد میشین.......دوتاتون

می هی به سختی گفت:اره....میدونم

جی سون:اها راستی.....یادت نره فردا یا سونگ جو یون سنگ باید بری مسافرت.....برای تنظیم برنامه های کنسرت جدیدتون

می هی:با داداش یون سنگ و داداش سونگ جو؟!

جی سون:اره.....شین گون و لی شین باید بمونن.....خیلی باهاشون کار داریم.........اه این یون سان و مین ها هم پیداشون نیست

می هی:اونا کجان؟

جی سون:درست یه هفته بعد از پایان قرارداد ازدواجتون میان

می هی اهسته گفت:چه زمان بدی

جی سون:ها؟

می هی:هیچی هیچی.....میرم.......وسایلمو...جمع کنم

جی سون:اره دیگه زود باش

می هی:باشه

و بلند شد و رفت سمت اتاقش

حالش از حرفای جی سون گرفته شده بود

داشت از راهرویی که به اتاقش میرسید رد میشد که شهو شین گون اومد بیرون

می هی:سلام...داداش

شین گون:چته؟گرفته ای!

می هی دست زد به صورتش:معلومه؟!!!

شین گون پوزخندی زد:باز چه گندی زدی؟

می هی:من؟!هیچی.......فقط خستم

شین گون که مطمئن بود می هی چیزیش شده گفت:بگو چته.....چشمات داره داد میزنه یه چیزیت هست

می هی نفس عمیقی کشید:هیچیم نیس داداش

و با بی حالی در اتافشو باز کرد و رفت تو

شین گون:چش شده این باز؟

و رفت سمت اتاق خودش

فردا:

جی سون دوید اتاق می هی:اه از این ریئس انقده بدم میاد........همش بی اطلاع کار درست میکنه واسه اینو اون

می هی:چیزی شده؟

جی سون در حالیکه کمی عصبی بود:اره......واسه یون سنگ یه برنامه رادیویی درست کرده....نمیتونه بیاد مسافرت......باید با سونگ جو بری

می هی با بی حوصلگی:من حاظرم

جی سون:اره بریم........با ماشین من میریم

و راه افتاد سمت در اتاق ولی یهو برگشت و انگار چیزی تازه یادش افتاده بود گفت:اها می هی......به شین گون خبر دادی؟

می هی:نه.....یادم رفت

جی سون:خودم میگم......اها پس تو با سونگ جو برین

می هی:باشه

و رفت

شین گون توی بالکن بود و داشت مجله میخوند

جی سون:شین گون.....می هی رو بردما

شین گون:کجا؟

جی سون:باید برای تنظیم کارا بره یه مسافرت دوروزه

شین گون با بی اعطنایی:خب بره....به من چه؟

جی سون:کلا خواستم بدونی.....می هی و سونگ جو زود برمیگردن

و چشمکی به شین گون زد:من میدونم می هی سونگ جو رو میخواد......الان وقت عالی برای رسوندن اون دوتا به همیگس

شین گون یهو از جا پرید:با سونگ جو میره؟دوتایی؟

جی سون:خب....اره

شین گون :الان می هی کجاس؟

جی سون:با....سونگ جو رفتن فرودگاه......الانا دیگه وقت پروازشونه......نه یعنی دوساعت دیگه

شین گون با عصبانیت از جا پرید و دویید به سمت ماشینش

همونطور که میدوید زیر لب گفت:اگه بره ممکنه دیگه امتیازش به من مثل سابق نباشه.....نمیخوام حتی یه دونه از اون عدد کم شه

و ماشن رو روشن کرد و رفت سمت فرودگاه

سونگ جو نشسته بود می هی هم کنارش بود

منتظر بودن تا وقت پروازشون برسه

سونگ جو:می هی

می هی:بله؟

سونگ جو:میخوام یه چیزی بهت بگم

می هی:چ....چی؟

سونگ جو:میدونی....میدونم اینو میدونی که....م...من.....م..من دوستت دارم....نمیخوام احساسات پاکت درکنار شین گون ذره ذره اب بشه....میخوام عاشق بودن رو بهت نشون بدم میخوام عشمو بهت ثابت کنم

می هی:سونگ....جو...م...میدونی که من.......شین گون رو.....

سونگ جو:میدونم.....ازتم انتظار ندارم یهو عاشقم شی....قلبتو اروم اروم به من بده.....اگه با من میمونی......اگه میخوای با من باشی...اگه عشقمو قبول میکنی(از جاش بلند شد)با من به این سفر بیا....اگر نه........همینجا بمون

و اهسته اهسته قدم برداشت

می هی بغض کرد و اهسته و زیر لب گفت:متاسفم.....عشق من عوض نمیشه....متاسفم داداش

و از جاش بلند شد و سمت مخالف سونگ جو حرکت کرد و از فرودگاه خارج شد

شین گون تازه رسیده بود فرودگاه

وقتی از مسیول پروازا پرسید

پروازی که قرار بود می هی توش باشه رفته بود

شین گون:لعنتی....اگه بری....اگه...اگه دیگه منو نخوای.....اگه اون عدد کم شه...

و همونطور که از فرودگاه خارج میشد و حرص میخورد و غر میزد گفت:اهان....اگه الان یه بلیت بخرم 5 ساعت دیگه اونجام پس.....الان باید حرکت کنم

همونطور داشت راه میرفت که یهو می هی رو دید که سرشو پایین انداخته بود و داشت با یه چمدون راه میرفت

شین گون:می هی؟!

می هی:داداش؟......تو اینجا....

شین گون نداشت می هی ادانه بده

رفت سمتش و بغلش کرد

شین گون:می هی......منم همون عدد رو به تو میدم

می هی با تعجب:چی؟

شین گون:میخوام یه چیزی بهت بگم

و می هی رو از بغلش در اورد

شین گون:من.....تو....من تورو

و یهو صدای یه عالمه طرفدار اومد که توس اتوبوس کنارشون بودن و جیغ میزدن

می هی:داداش....من بهتره برم....اینا الان...قات میزنن

و خواست بره که شین گون دستشو گرفت:بزار این چیزیرو که میخواستم بگن بعد برو

و زیر گوش می هی گفت:فقط یه بار بهت میگم....فقط یه بار

و اهسته زیر گوش می هی گفت:میخوامت

و سرشو از زیر گوش می هی برداشت و نگاهش کرد

می هی با دهان نیمه باز و صورتی گیج روبروش رو نگاه میکرد

مات و مبهوت بود

شین گون دستشو به نشونه ی با با بالا اورد:خب....دیگه برو تا طرفدارا نیومدن....خداحافظ می هی

می هی هوزم مات بود و پلکم نمیزد

شین گون:برو دیگه

می هی گیج بود تکون نمیخورد

شین گون:خدافظ...می هی

ولی می هی بازم مونده بود

شین گون نگاهش کرد:د برو دیگه

و می هی روکمی به سمت جلو هل داد

می هی یهو به خودش اومد

اب دهنشو به سختی قورت داد:پ..پس.....من.....رفتم..داداش

و به سختی چمدونش رو کشیدو اهسته و گیج رفت

.....

نظررررررررررررررررررررررررررررر

دوشنبه بیستم شهریور 1391 23:5نویسنده جوانه| |
قسمت بیست و نهم
شین گون:یه اهنگ رو انتخاب کن....برات میزنم

می هی:من؟!یه اهنگ انتخاب کنم تا تو برام بخونی؟

شین گون:زودباش تا نظرم عوض نشده

می هی:اوه باشه

و اسم یکی از اهنگایی رو که دوست داشت گفت

شین گون لبخندی زد و شروع کرد

هم پیانو میزد هم میخوند(ترجمه ی شعر(از خودم در اوردم))

شین گون:میخوام برم به کره ی ماه...با تو

میخوام بریم به ستاره ها

می خوام دستاتو بگیرم

و بگم

عزیزم دوستت دارم

عزیرم عاشقتم

میخوام بگم با عشق تو زندم

با هم بریم پیش ستاره ها

هرچند تو ستاره ای

ستاره ی من

میخوام با تو برم به یه دنیای دیگه

میخوام عشقمو بهت نشون بدم

دوستت دارم


3 روز بعد ساعت یازده شب

شین گون تو ی اتاق اهنگ سازی نشسته بود

داشت روی نت هایی از اهنگش کار میکرد

شین گون نگاهی به ساعتش کرد

شین گون:می هی حتما تا الان منتظر زنگ من مونده....بیچاره خرگوش خوکی جرئت نداشت زنگ بهم بزنه

و موبایلشو برداشت و شماره ی می هی رو گرفت

صدای خواب الئد می هی توی تلفن پیچید

می هی:الو؟

شین گون با تعجب:خواب بودی؟.....جدی جدی خواب بودی؟

می هی:داداش تویی؟......(خمیازه ای کشید)اره خواب بودم

شین گون با حرص گفت:گرفتی خوابیدی؟الان وقت خوابه؟

می هی:داداش ساعت 11 شبه......خوب الانا من میخوابم دیگه

شین گون:نخیر الان نباید بخوابی

می هی دوباره خمیازه کشید:خوب داداش چیکار کنم

شین گون:الان میام اتاقت...حاظر شو میخوام بریم بیرون

می هی:الان؟!!!!

شین گون:اومدم


می هی و شین گون رفتن سینما

تو سالن سینما بودن

می هی:داداش نمیشه نریم؟....اخه من اونجا خوابم میبره مطمئنم

شین گون:میدونی تو تاریکی سینما جایی رو نمیبینم برای همین اوردمت...تورو نمیخوام که.....چشماتو میخوام

و دستشو دراز کرد

شین گون:دستمو بگیر

می هی دست شین گون رو گرفت و در حالیکه خمیازه میکشید گفت:بیا

و بردش داخل سینما

می هی وقتی وسطای یالن بودن تازه فهمید دست شین گون رو گرفته

دوباره دستشو فشار داد

شین گون نگاهی به دستش که توی دست می هی بود انداخت و اروم لبخندی زد

نشستن رو صندلی

شین گون:فیلمش مزخرفه

می هی شین گون رو نگاه کرد:تو گفتی بیایم

شین گون به می هی نگاه کرد

می هی که دید شین گون داره نگاش میکنه هل کرد

دوباره دماغشو خوکی کرد

شین گون که تازه معنی اینو فهمیده بود برای اولین بار به می هی هیچی نگفت

فقط خندید

شین گون دست می هی رو گرفت:بیا بریم....فیلمش مسخرس

و می هی رو دنبالش کشید

می هی:داداش میبینی؟!!!!

شین گون گلوشو صاف کرد:تو الان فقط باید چشم باشی...چشم که حرف نمیزنه

و می هی رو کشید و برد

اونا رفتن پشت بوم

می هی نگاهی به اسمون کرد

می هی:وااااو.....ستارهارو

شین گون چشماشو تنگ کرد:نمیبینم

می هی:خیلی بده ها نه؟....که نمیبینی ستاره ها رو

شین گون:خیلی هم بد نیست

می هی:یعنی تا الان ستاره ندیدی؟

شین گون:نوچ

می هی:خب....الان بهت نشون میدم

و روی شیشه ها کرد

بخار جمع شد

با انگشتش روی شیشه ستاره ای کشید

می هی:دیدی؟

و به سمت در دوید

می هی:ببین اینجا هم یه ستاره اویزونه

وبلوزش رو که روش پر از ستاره بود هم نشون داد

می هی:ببین منم پر ستارم

شین گون:بیا....میخوام یه کاری کنم دورت 5 تا ستاره ببینی

می هی با کنجکاوی و خنگی:چیکار؟

و رفت سمت شین گون

شین گون مشتش رو نگاه کرد

شین گون با لحن شوخ و خنده دار:اگه این بیاد تو صورتت دورت پر ستاره میشه

می هی:شین گون...میخوای منو بزنی؟!

شین گون:میخوام ستاره ببینی

و مشتش رو عقب برد

می هی چشماشو محکم بست:داداش نکن....دیونه شدی مگه؟

شین گون خندید و مشتش رو سمت صورت می هی برد

و قبل از اینکه با صورت می هی برخورد کنه

می هی رو به سمت خودش کشید و بوسید

می هی چشماشو باز کرده بود و متعجب بود

شین گون یه لحظه لباشو از لبای می هی برداشت و اهسته گفت:دماغتو اونجوری نکنیا(منظورش دماغ خوکی بود)

و دوباره می هی رو بوسید

....

یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 23:10نویسنده جوانه| |
قسمت بیست و هفتم
شین گون همونطور که داشت فکر میکرد

لب تابشو نگاه کرد

یهو چشمش به اسم می هی افتاد که توی لیست طرفدارای خودش بود

شین گون با تعجب:خرگوش خوکی؟........عضو شده؟

و نگاهی به عروسک روی میز کرد

شین گون:حالا میتونم یه ذره ازش حرف بکشم

و خیلی زود روی اسم می هی کلیک کرد و از طرف مدیر سایت که خودش بود و می هی نمیدونست بهش پیام زد

:برای عضو شدن باید تست بدین

می هی هم توی اتاق خودش پشت لبتابش نشسته بود

می هی:باید تست بدم؟.....خب...میدم

و پیامی در مورد امادگیش ارسال کرد

شین گون براش نوشت:چقدر شین گون رو میشناسی؟

می هی کمی فکر کرد

می هی:خب از 10...شاید 6 یا7

 و جواب رو ارسال کرد

شین گون که فکر میکرد عدد می هی حتما از 9 کمتر نیست

نگاهی به عدد کرد و با تعجب و کمی عصبی:7....چی؟7؟!

. سوال دوم رو نوشت

شین گون:این یکی حتما 10 میده

می هی نگاهی به سوالی که براش ارسال شده کرد

:به نظرت شین گون چقدر باحاله؟

می هی جواب رو ارسال کرد

شین گون نگاهی به جواب انداخت و از تعجب داد زد:چهار؟!!!فقط چهار؟

و با حرص دوباره سوالی رو تایپ کرد و ارسال کرد

می هی نگاهی کرد

و جواب داد

شین گون جواب رو دید:2؟!!!چیییییییییییییییییییی؟2

و سوال دیگه ای رو پرسید

می هی:این یکی رو 3 بدم؟


بعد از چند تا سوال شین گون میانگین عددهایی رو که می هی بهش داده بود حساب کرد

شین گون:5.....فقط پنج........یعنی من متوسطم؟!!!

و بعد دوباره پشت لب تاب نشست

شین گون:سوال اخر رو هم ازش میپرسم

و در حالیکه برای حفظ ارامشش نفس عمیقی کشید

شین گون:از مسابقه ی پیانو زنی هم بیشتر استرس دارم

و سوال رو ارسال کرد و چشماشو بست و منتظر موند

می هی سوال رو نگاه کرد

:چقدر شین گون رو دوست داری لطفا از 100 عدد بده

می هی:خب این یکی.....

و جوابشو ارسال کرد

شین گون چشماش بسته بود میترسید جواب رو باز کنه

ولی بعد از چند ثانیه با ترس جواب رو باز کرد

و با ترس نگاش کرد

:100

شین گون یهو امیدوار شد از ته دلش خندید و با خوشحالی عروسک خرگوشش رو بغل کرد

شین گون با خوشحالی:خرگوش خوکی......حرفمو پس میگیرم که گفتم بی معرفتی

و محکم عروسک رو فشار داد و بغل کرد

و با شادی داد زد:100 گرفتممممممممممممممممممممممممم

می هی توی اتاقش به لبتابش نگاه کرد

می هی:یعنی قبول شدم؟

یهو موبایلش اس ام اس زد

می هی نگاهی به موبایلش کرد

شین گون بود

نوشته بود:یه جلسه برای طرفدارامه...اتاق پیانو منتظرتم

می هی:جلسه؟!!!!

و از جاش بلند شد و رفت طرف اتاق پیانو

شین گون پشت پیانو نشسته بود

می هی:داداش؟

شین گون:بیا بشین....به جلسه هم خوش اومدی

می هی روی صندلی پیانو کنار شین گون نشست

می هی:ولی اینجا که کسی نیست

شین گون نگاهی به می هی کرد و شکلکش رو در اورد و لبهاشو تکون داد

می هی:ببخشین

شین گون:خوب حالا مثلا هست.....این جلسه برای شاد کردن دل طرفدارامه

می هی:شاد کردن؟!ها شاد کردن....چه خوبه که این جلسه رو دارین

شین گون خندید

و شین گون.....



(نظرا کوشن پس؟)

شنبه هجدهم شهریور 1391 0:7نویسنده جوانه| |
قسمت بیست و ششم
می هی رفته بود توی یتیم خونشون

توی حیاط یتیم خونه روی یه نیمکت نشسته بود

ساعت حدود 9 شب بود

می هی دشت گریه میکرد و اشک از چشماش میریخت

می هی:انقدر از چشمام اشک میاد که نمیتونم ستاره ها رو ببینم

و بعد به اسمون زل زد و با بغض گفت:اگه بازم نبینمش...دیگه امیدی ندارم .....نا امید هم نیستم...کاش نبینمش

و سرش. پایین انداخت و گریه گرد

یهو نور ماشینی که میومد تو صورتش تابید

نور ماشین اونقدر زیاد بود که مجبور شد چشماشو ببنده و سرشو برگردونه تا نور اذیتش نکنه

ماشین درست روبه روی می هی نگه داشت و شین گون ازش پیاده شد

و خیلی سریع جلوی ماشینش ایستاد و با همون نگاهای خاص خودش به می هی نگاه کرد

می هی:داداش

شین گون:می هی....الان خیلی خوب میبینمت...خیلی روشنه؟منو نمیبینی؟

می هی در حالیکه سعی میکرد تو نور شین گون رو ببینه به سختی نگاش کرد چون نور خیلی چشماشو اذیت میکرد

شین گون خیلی محکم گفت:هر وقت ندیدمت اینطوری گریه میکردی؟

می هی لبشو گاز گرفت و سریع اشکاشو پاک کرد:دیگه گریه نمیکنم وانمود کن که منو ندیدی

شین گون با عصبانیت فریاد زد:حالا که به این خوبی میبینمت وانمود کنم نمیبینم؟

می هی با تعجب به شین گون نگاه کرد

شین گون سعی میکرد صداشو بالا نبره:می هی.....همیشه همینطوری نگام میکردی نه؟منم چون نمیدیدمت نمیفهمیدم

می هی:لطفا وانمود کن نفهمیدی...دیگه نگاهت نمیکنم

شین گون داد زد:حق نداری نگاه نکنی

می هی همونطور که اشکاش تو صورتش میریخت با تعجب به شین گون نگاه کرد

شین گون:مگه دسته خودته؟...نگام کن ...عین قبل

و بعد با عصبانیت فریاد زد:بازم عین قبل نگام کن

می هی:شین گون

شین گون سعی کرد چیزی رو بگه ولی نمیتونست

اطراف رو نگاه کرد

و بعد عین قبل محکم گفت:می هی......از الان اجازه میدم که......منو دوست داشته باشی

می هی اصلا باورش نمیشد با تعجب به شین گون نگاه کرد

می هی از روی نیمکت بلند شد و به شین گون نگاه کرد و در حالیکه اشکش جاری بود گفت:واقعا میشه دوستت داشته باشم؟اینطوری ناراحت نمیشی؟

شین گون که کمی هم هل کرده بود(خیلی کم)گفت:خب....راستش تعجب کردم و گیجم...ولی حس بدی نیست

می هی:مطمئنی اگه دوستت داشته باشم اذیت نمیشی؟

شین گون با لحن جالبی گفت:می هی...خیلی ها منو دوست دارن الان امورات زندگی من اینطوری میگذره...اشکالی نداره توهم یکی از میلیون ها طرفدار من باشی...من اینطوریم دیگه....میتونی منودوس داشته باشی.....همه چی هم خوبه و مشکلی نیست

می هی در حالیکه خوشحال بود قدرشناسانه به شین گون نگاه کرد:ممنون........داداش ممنون از اینکه میزاری به عنوان طرفدارت دوستت داشته باشم

شین گون سرشو کج کرد و با ناامیدی گفت:طرفدار؟

و بعد خودشو جمع و جور کرد و سعی کرد غرورشو حفظ کنه:اها باشه طرفدار...........می هی(و انگشتشو به نشانی بیا نزدیک تکون داد)بیا این جا

می هی همونطور که لبشو گاز میگرفت رفت و روبروی شین گون ایستاد

شین گون دستشو به نشونه دست دادن دراز کرد:به باشگاه طرفدارای من خوش اومدی

می هی با گیجی نگاهش کرد و بعد از چند ثانیه با خجالت در حالیکه لبشو گاز میگرفت با شین گون دست داد

شین گون فکری کرد و یهو دست می هی رو به سمت خودش کشید و بغلش کرد

می هی متعجب شده بود

شین گون بعد از چند ثانیه همونطور که می هی رو بغل کرده بود گفت:اخه تو یه طرفدار خاصی......حالشو ببر

می هی لبخند زد و خیلی خوشحال توی بغل شین گون خندید

شین گون هم با رضایت لبخندی زد


شین گون و می هی توی ماشین شین گون نشسته بودن و میرفتن به سمت خونه

می هی داشت یه نارنگی کوچولو رو پوست میکند تا بخوره

شین گون نگاهی به می هی انداخت:این چیه؟

می هی:از درختای باغ یتیم خونمون چیدم(و یکیش رو خورد در حالیکه چشماشو محکم بسته بود)خیلی ترشه....ترشه.......داداش خوشت نمیاد بخوری

شین گون به دروغ:من چیزای ترش دوست دارم....میخوام یکی بخورم

می هی یه نارنگی درسته رو برداشت و گرفت جلوی شین گون

شین گون نگاهی به نارنگی انداخت:می هی....دارم رانندگی میکنم...نمیدونی چقدر شبا برام سخته رانندگی بکنم؟

می هی:ببخشین

و نارنگی رو پوست گرفت 

و گرفتش جلوی شین گون

شین گون دوباره نگاهی به نارنگی کرد:نمیتونم فرمون رو ول کنم

و دهانشو باز کرد

(منظورش این بود می هی بزاری تو دهنش)

می هی خجالت کشید

ولی بعدش نارنگی رو تیکه کرد

و گذاشت تو دهان شین گون

شین گون کمی اون رو جوید و یهو قیافش دیدنی بود

(شین گون از چیزای ترش متنفر بود)

چشماشو بست و لب هاشو ورچید

می هی:داداش انگار چیزای ترش خیلی دوس داری.....حالا یه نرسیده و خیلی ترشش رو برات پیدا میکنم

شین گون نگاهی به می هی کرد:نه...نه نه...ممنون

و بعد گفت:می هی......دیگه با لباسای مثل الانت پیش سونگ جو نباش

می هی:خودت گفتی بهم نمیاد و مسخره شدم

شین گون:با من که هستی عیب نداره...ولی با سونگ جو که هستی نه

و با حرص ادامه داد:طراح و جی سون فکر میکنن سونگ جو رو دوست داری...منم فکر میکردم اونو میخوای

می هی با تعجب:واقعا؟سونگ جو رو تو وضع بدی گیر انداختم


و رسیدن به خونه

می هی رفت تو اتاقش و شین گون هم همینطور

شین گون همونطور که از بطری اب معدنی اب میخورد گفت:اوووف.....اصلا خوابم نمیبره

و لب تابشو باز کرد و نشست روی صندلی 

بغل میزش یه عروسک خرگوش بود شین گون نگاهی به خرگوشه انداخت و گفت:هر وقت تورو میبینم یاد می هی میوفتم........خرگوش خوکی

و پوزخندی زد

رفت تو سایت طرفدارای خودشون رو نگاه کرد

شین گون:نرخ عضو گیری باشگاه کم شده

و نگاهی به خرگوشه کرد:خرگوش خوکی تو نمیتونی از گروه بری بیرون......با اینکه اگه بری طرفدارا زیاد میشن

و با عروسکه دست داد

ولی یهو یاد اون روز افتاد که می هی روی اون میله ی بارفیکس بود و وقتی سونگ جو پیشونیشو بوسید افتاد

شین گون با حرص:آیش.......واسه چی گفتی از طرفدارای منی و گیجم کردی

و دوباره نگاهی به عروسک خرگوش انداخت

شین گون:ولش کن...همون طرفدار باشه بسه

و سعی کرد بی تفاوت اتاقشو نگاه کنه

ولی بعد دوباره خرگوش رو نگاه کرد:باید درست فکر کنم....از این خرگوش خوکی بی معرفت چجوری یه طرفدار بامرام بسازم؟

که.....

جمعه هفدهم شهریور 1391 13:12نویسنده جوانه| |
قسمت بیست و پنجم
همه رفته بودن و سر عکس برداری برای البوم جدیدشون

بعد از عکس برداری طراح می هی رو دید که تنها گوشه ای نشسته بود

طراح رفت پیشش:می هی....تو خیلی خشگلی...میخوام الان یه کم ارایشت کنم و یه لباس خیلی زیبا تنت کنم....اگه این کارو بکنم به خدا عین ماه میشی......میخوام انقدر نازت کنم که نشه بهت نگاه کرد

می هی لبخند شرم گینی زد

طراح:بدو بریم

می هی:نه نمیش.....

طراح محکم دستشو گرفت و کشید:بریم تو گلخونه الان خلوته زود تمومش میکنیم

می هی:اخه....

طراح بی توجه دستشو گرفت و کشید

می هی رو برد تو گلخونه و یه لباس پرنسسی خیلی خیلی خیلی زیبا تنش کرد و خیلی هم خوب ارایشش کرد

وقتی کارش تموم شد می هی یه ادم دیگه شده بود

اونقدر زیبا شده بود که نمیشد تصور کرد

درست عین ملکه ها

طراح نگاهی تحسین امیز به می هی کرد:وااااای......چه قدر زیبا شدی.....دختر تو معرکه ای

می هی خندید

طراح:یه لحظه واستا تا بیام......تکون نخوریا

و دوید و رفت

طراح که فکر میکرد می هی سونگ جو رو دوست داره رفت دنبال سونگ جو و بهش گفت که بره تو گلخونه

سونگ جو هم که نمیدونست چه خبره

بی توجه رفت توی گل خونه

می هی اونجا بود

سونگ جو با دیدن می هی با دهن باز بهش نگاه کرد

سونگ جو با تعجب:می هی...چه..خ..خو...خوش..خوشگل....ش...شدی

می هی لبخندی زد

سونگ جو:تو خیلی زیبایی

می هی:ممنونم داداش


شین گون ویون سنگ و لی شین داشتن قدم میزدن که یدفه بارون گرفت

یون سنگ:الان خیس میشیم اه

لی شین:اره الان خیس اب میشیم...چه بارونی گرفت یه دفعه

شین گون:اونجا یه گل خونس بیاین بریم اونجا

و هر سه دویدن

سونگ جو کنار می هی نشسته بود

که یهو شین گون و یون سنگ و لی شین اومدن تو

شین گون متعجب به می هی زل زد

ولی فقط یک ثانیه

بادیدن سونگ جو با خشم و حرص به ان ها نگاه کرد

یون سنگ:واو.......می هی چه خوشگل شده.....نه شین گون؟

شین گون:نه......... خیلی هم مسخره شده

و با عصبانیت از اونجا اومد بیرون و توی بارون شروع کرد با حرص راه رفتن

یون سنگ و لی شین هم دویدن دنبالش

می هی بغض کرد در حالیکه اشکاش سرازیر میشد گفت:اره....بهم نمیاد

و برگشت تا برود که یهو سونگ جو گفت:به خاطر شین گون گریه میکنی

می هی با تعجب برگشت و سونگ جو رو نگاه کرد

سونگ جو:میدونم تو همیشه به خاطر شین گون گریه میکنی

می هی:داداش

سونگ جو:و میدونم....قلبت.....قلبت....ماله اونه

می هی:این رازه من بود......تو اینو فهمیدی......ولی این رازه من بود

سونگ جو:و شین گون هم نمیدونه......قلبتو...قلب.....قلبتو به اونم نشون بده

می هی:نه...نمیخوام اون بفهمه....این یه رازه

و در حالیکه گریه میکرد دوید از اونجا دور شد

شین گون ناراحت و عصبانی روی مبل نشسته بود

که جی سون در حالیکه عکسا در دستش بود اومد رو ی مبل کناری شین گون نشست

جی سون:شین گون خوبی؟انگار حالت خوش نیست

شین گون همونطور که در فکر بود گفت:مریض نیستم عصبانیم

جی سون:انگار حالت بده....رنگ صورتت پریده عین کسی شدی که زخمی شده و درد داره

شین گون:چیزیم نیست درد هم ندارم فقط یه کم ترسیدم

جی سون:تو که الان گفتی عصبانیم....هوم......یه چیز عجیب دیدی که نمیخواستی ببینی دیدی و ترسیدی و بعدش عصبانی شدی و الانم ناراحتی....وای چقدر بدبختی کشیدی

شین گون نگاه تند ی به جی سون کرد

جی سون پرید عقب:وای ترسیدم

و بعد سعی کرد بیخیال شین گون شه عکسا رو رومیز گذاشت و به تماشاشون مشغول شد

شین گون:اره....مجبورم اعتراف کنم که راسته...وقتی تو اون وضعیت دیدمش ترسیدم از اینکه یه نفر دیگه باهاش بود عصبانی شدم و الانم انگار بدنم درد میکنه و اختیارمو از دست دادم

جی سون بی توجه به شین گون:باید اینارو بزارم تو سایت....کدون عکس بهتره؟

شین گون خواست بلند شه بره

که یهو جی سون یه عکسی رو برداشت و همونطور که نگاه میکرد گفت:ها...هنوزم اینکارو میکنه؟یعنی واسش فایده داشته؟

شین گون:نگاهی به عکس تنداخت

می هی بود که داشت به روبروش نگاه میکرد و دماغشو خوکی کرده بود

جی سون دماغشو خوکی کرد:یعنی فایده داره؟

شین گون:چیکار میکنی؟

جی سون:چی؟

شین گون:می هی همش اینطوری میکنه..این یعنی چی؟

جی سون:تو هم دیدی؟...خب این یه نقطه ی طب سوزنیه که بهش یاد دادم....بهش گفتم اگه با کسی که دوسش داره بود و نتونست احساساتشو کنترل کنه اینکارو بکنه

شین گون با تعجب:چی؟

جی سون:احتمالا سونگ جو اون دور و برا بوده که اینکاره کرده

شین گون عکسو از دست جی سون گرفت و  بهش نگاه کرد

شین گون:پس معنیش اینه؟

با دقت به عکس زل زد

می هی داشت راه میرفت و جلوشو نگاه میکرد و دماغشو خوکی کرده بود

شین گون سریع عکس سونگ جو رو کنار عکس می هی گذاشت به هم نخورد

جون اون جایی که می هی راه میرفت یه درخت بود مه در عکس نیمه افتاده بود و عکس سونگ جو اون نیمه رو کامل نمیکرد

شین گون عکس خودشو گذاشت و با تعجب دید که نیمه ی درخت درست شد و شین گون پشتش به می هی بود و داشت جلوش راه میرفت

شین گون:داره منو نگاه میکنه

جی سون:از بس اذیتش کردی برات دماغ خوکی کرده.....یه کم با می هی مهربون باش...میدونی اون گل سری که براش خریذی رو چقدر دوس داره؟

شین گون با تعجب:چی؟

جی سون:بعدشم تو پولداری...این درپیتی چیه براش خریدی تازه شکسته هم

شین گون از جاش بلند شد و رفت توی اتاقی ک وسایلاشون بود

طراح اونجا نشسته بود

شین گون رفت سراغ کیف می هی اون برداشت و یه طراح گفت:این کیف می هیه؟

طراح:اره

شین گون کیفو باز کرد و همه ی وسایلشو ریخت بیرون

نگاهی به اونا کرد یه جعبه ی خوشگل و زیبا اونجا بود برش داشت و درشو باز کرد

توش گل سر بود

شین گون گل سر رو برداشت و نگاه کرد:رفته پیداش کرده

و دوید بره دنبال می هی

.....

(نظر نزارین قسمت بعد که حساسم هست نمیزارما

نظر نظر نظر")

جمعه هفدهم شهریور 1391 0:4نویسنده جوانه| |
قسمت بیست و چهارم
می هی همراه نگهبان سالن وارد اونجا شد

نگهبان:خانوم...میدونین که بدون مجوز اینکارو کردم...اجازه ورود به غریبه ها رو به اینجا ندارم

می هی:میدونم...ممنونم....من وسیلمو که پیدا کردم میرم

نگهبان:باشه خانوم ولی به فکر منم باشین اگه کسی شمارو اینجا ببینه من اخراج میشم.....اونوقت پول ندارم که حتی خرج زن و بچمو بدم

می هی باناراحتی:قول میدم...کسی متوجه ورود من به اینجا نمیشه

نگهبان:سریع کارتنو بکنین......وسیلتونو که پیدا کردین خبرم کنین تا بیام در اینجا رو قفل کنم

می هی:باشه..چشم

نگهبان از سالن خارج شد

می هی نگاهی به اطراف انداخت

می هی:داداش گفت افتاده بود زمین.......احتمالا زیر صندلیهاست....

و شروع کرد به گشتن زیر صندلیها

تک تک صندلیها رو گشت

زیر یکی از صندلیها بود که یهو در باز شد

شین گون اومد تو نگاهی به اطراف انداخت

چون می هی زیر صندلی بود دیده نمیشد

شین گون نگاهی به اطراف انداخت وقتی می هی رو ندید پوزخندی زد و با حرص اهسته و زیر لب گفت:خرگوش خوکی

می هی جلوی دهانشو گرفته بود و قایم شده بود

می هی در دل:نگهبان گفته بود....نباید کسی منو اینجا ببینه

شین گون که حالا م عصبانی بود هم ناراحت گفت:نباید اینو نگه میداشتم

و گل سر رو در اورد

شکلکی در اورد و لب هاشو تکون داد

گل سر رو انداخت رو زمین

شین گون:دختره ی خنگ.........خرگوش خوکی

و با حرص و غرغر از سالن رفت

می هی از زیر صندلی اومد بیرون

کمرش درد گرفته بود

کمرشو با دستش گرفت و سرشو تکون داد که یهو با دیدن گل سرش روی زمین دویید طرفش و با خوشحلی گفت:وااای......پیداش کردم....اخ جوووووون...ولی شکسته...عیبی نداره درستش میکنم....همینجا افتاده بودا..پس چرا ندیدمش؟

و مثل خنگا سرشو تکون داد و از سالن اومد بیرون


می هی روی میز نشسته بود در چسب مایع رو باز کرد کمی روی گل سر ریخت و سعی کرد درستش کنه

می هی:داداش شین گون تو این کار استاده...کاش میدادم بهش برام چسب بزنه...........نه نه.....اگه بفهمه رفتم دنبال این گل سر و پیداش کردم شک میکنه...خودم باید درستش کنم

و نگاهی به گل سر کرد

می هی:یعنی چسبید؟

و انگشتش رو از روی گل سر برداشت تا ببینه چسبیده یا نه

و با کمال ناباوری  خنگی دید که گل سر افتاد

به جای گل سر دستای خودش به هم چسبیده بود

انگشت اشارش به شستش چسبیده بود

می هی:وای.....چیکار کنم؟........چرا اینطوری شد

یهو صدای بسته شدن در اومد

می هی سریع گل سرشو قایم کرد

دستاشم همینطور

شین گون با دیدن می هی گفت:کجا بودی؟

می هی:ها؟...م...من؟....من!؟....ه....همی...همینجا....خ..خونه..خونه بودم

شین گون اخم کرد و با شک و تردید پرسید:خونه؟....کجای خونه؟

می هی:خونه...خو...خونه...خونه بودم دیگه

شین گون نگاهی کرد و شکلشو در اورد و لب هاشو تکون داد:داری چیکار میکنی؟

می هی:دارم...دا....دارم یه چیزی رو که برام عزیزه رو میچسبونم

شین گون:چی؟

می هی:خوب...یه...یه فنجون

شین گون:فنجون

می هی:ها...اره اره..از دوستم گرفته بودم خواسم درستش کنم و بچسبونمش که.......

شین گون:که؟

می هی انگشتاشو نشون داد:اینا به هم چسبیدن

شین گون اهی از ناباوری کشید:اههههه......تو چقدر خنگی.....به جای فنجون انگشتاتو به هم چسبوندی؟

می هی سرشو به نشانه ی تایید تکون داد

شین گون پوزخندی زد:و دوباره من باید از این دردسر نجاتت بدم

می هی نگاهش رو به شین گون دوخت و خیلی مظلوم بهش نگاه کرد

شین گون دوباره پوزخندی زد:خیلی خب.....بشین تا بیام

و رفت ظرف ابی اورد و دست می هی رو کرد توش

و بعد خنده ای کرد و گفت:باورم نمیشه انقدر خنگی

می هی سرشو به نشانه ی تایید تکون داد:خنگم

شین گون با حرص:هی خرگوش خوکی.....وقتی کسی گفت تو خنگی باید بگی من خنگ نیستم نه اینکه تاییدش کنی

می هی بت خنگی به شین گون نگاه کرد:ولی من خنگم

شین گون:خیلی

و بعد از چنددقیقه شین گون گفت:خیس شدن؟

می هی:ها؟

شین گون:دستات

می هی:اهان اره

شین گون دستای می هی رو از اب در اورد و با دقت با قلمو مشغول کندن چسبا شد

شین گون:تو......هروقت من ناراحت بودم یا عصبی جلوم سبز میشدی.....و همیشه شر درست میکردی

می هی:میدونم خیلی اذیتت کردم

شین گون نگاهی به می هی کرد و بعد از کمی سکوت گفت:شرهایی که درست میکردی باعث میشد تمام حواسمو بدم به کارات و شرهاتو درست کنم....و اون وقت دیگه به اون قضیه که ناراحتم میکرد فکر نکنم

می هی خندید و با خوشحالی:پس منم به یه دردی میخورم

شین گون:شاید.......تو یه فوایدی هم داری.....میدونی مثل چی؟

می هی:نه چی؟

شین گون:شاید مثل اینکه من فقط میتونم ماه رو ببینم

می هی با خنگی:خب...چه ربطی به من داشت

شین گون پوزخندی زد:مگه نگفتی که مثل ماهی هستی که نورشو از ستاره ای مثل من میگیره؟

می هی خیره شد به شین گون که داشت با دقت با دست می هی ور میرفت دوباره اشک توی چشمای می هی جمع شد

شین گون با خوشحالی:هان.....تموم شد

می هی تا دستشو ازاد دید سریع برد سمت دماغشو دوباره دماغشو خوکی کرد

شین گون لبخند رو لباش خشکید و با حرص گفت:دوباره اینط....

می هی:شب بخیر..ممنون داداش

و دوید رفت سمت اتاقش

شین گون سری تکون داد:این دیونست به خدا

.....

پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 21:56نویسنده جوانه| |
قسمت بیست و سوم
شین گون خم شد و گل سر رو برداشت

کاملا شکسته بود

می هی و سونگ جو از اونجا رفته بودن و سالن تقریبا خالی بود

شین گون عصبانی بود

گل سر رو گذاشت تو جیبش و از سالن خارج شد

سونگ جو و می هی توی اتاق گریم بودن

شین گون وارد اتاق شد

نگاه تندی به سونگ جو کرد و رو به ریئس گفت:چه خبر بوده؟

ریئس:من چه میدونم انگار یه سری از بازدید کننده ها بدون بررسی ارد شدن موقع عبور از دستگاه چیز مشکوکی توشون دیده شد مثل اسلحه در ضمن....اونا همه مخلفای می هی بودن

شین گون با عصبانیت:شما چطور میزارین مخالفا وارد شن؟

ریئس:حالا که به لطف سونگ جو اسیبی بهش نریسیده

شین گون نگاهی به سونگ جو کرد و پوزخندی زد

و با عصبانیت از اتاق خارج شد

می هی در حالیکه به شدت بغض کرده بود گفت:گمش کردم

ریئس:هان چی؟

جی سون:چیو گم کردی؟

سونگ جو:بهتره راحتش بزارین بریم بیرون ریئس

و همراه ریئس و لی شین و سونگ جو از اتاق خارج شد

جی سون:چیو گم کردی؟

می هی با لحن پر از بغض:گل سرمو

جی سون:اهان همونی که 24 ساعتع دستته....همونی که شین گون واست خریده؟

می هی سرشو تکون داد

جی سون:فدای سرت....بازم برات میخره

می هی:نه...اون دیگه این کارو نمیکنه....اون هدیه...اون هدیه......خیلی برام عزیز بود

جی سون:می هی...تو نزدیک بود بمیری اونوقت نگران گل سرتی؟

می هی دماغشو بالا کشید و نگاهی به جی سون کرد

جی سون:ها..یادم رفته بود....فردا یه عکسبرداری خیلی مهم داریما یادت باشه

می هی سری تکون داد

ساعت 9 شب

شین گون روی تختش نشسته بود و به گل سر شکسته نگاه میکرد 

شین گون:یعنی انقدر براش بی اهمیت بوده که حتی دنبالشم نمیگرده؟

شین گون با عصبانیت دراز کشید روی تخت:اصلا هیچی راجب گل سر نگفت

دوباره تو تختش غلت زد:ایش...یعنی اصلا براش مهم نیست که این گل سرو گم کرده؟

شکلکی در اورد و با غرور گرفت:مهم نباشه...برای من چه اهمیتی داره

یهو در اتاقشو زدن

شین گون بلند شد و روی تختش نشست

شین گن:بفرمایید

می هی در حالیکه سرشو زیر انداخته بود اومد تو

می هی:داداش

شین گون گلوشو صاف کرد و سعی کرد خیلی مغرور و بی تفاوت جلوه کنه

شین گون:چیه..باز شر درست کردی؟

می هی لبشو گاز گرفت و اهسته گفت:نه...راستش....گلسرمو.....گل....گل سرمو گم کردم

شین گون یه لحظه با تعجب به می هی نگاه کرد اصلا فکرشم نمیکرد که می هی به یاد اون گل سر بیوفته

بعد دوباره جدی شد و همونطور که با پتوی روی تختش بازی میکرد گفت:خب...به من چه؟

می هی:میخواستم ببینم..تو......تو ند...ندیدیش؟

شین گون:نگاهی به سقف انداخت:نه...ندیدم

می هی خیلی ناراحت سرشو انداخت پایین و میخواست از در خارج بشه که یهو شین گون گفت..ب...بر...برای..برای چی دنبالش میگردی؟

می هی:میدونی کجاست؟

شین گون:ن..نمیدونم...ولی تو سالن افتاده بود و همه روش لگد مینداختن و شکست...در ضمن چرا تو باید اونو پیدا کنی؟

می هی که ترسید یهو شین گون دستشو بخونه و بفهمه چون اون هدیه براش خیلی با ارزشه هل شد و سریع گفت:نه.....نه..راس میگی دیگه دنبالش نمیگردم

شین گون با حرص به می هی نگاه کرد و خیلی تند گفت:اره بهتره دیگه دنبالش نگردی

می هی سری تکون داد از اتاق خارج شد

شین گون خیلی عصبانی بالششو پرت کرد یه سمت دیگه اتاق و مشت محکمی به تختش زد

و گل سر رو که کنارش افتاده بود نگاه کرد

پوزخندی زد و خواست گل سر رو بندازه سطل اشغال که پشیمون شد و گذاشتش تو  جیبش

می هی رفت تو اتاق خودش کمی فکر کرد و گفت:داداش گفت توی سالن....اگه اونجا افتاده بود پس حتما هنوزم همونجاست

و با خوشحالی پالتوشو پوشید و دویید تا بره به همون سالن


شین گون رفت تو اشپزخونه تا یکم اب بخوره یه اب معدنی در اورد و سرکشید

یون سنگ:شین گون.....می هی رو ندیدی

شین گون:توی اتاقشه دیگه

یون سنگ:نه بابا.....واسه شامم نیومد تو که شامو تو اتاقت خوردی فکر کردم اونم تو اتاقش میخوره رفتم تو اتاقشم نبود

شین گون:حتما همینجاها داره یه خرابکاری میکنه

یون سنگ:الان دیر وقته

شین گون خودشم یهو نگران شد:میرم ببینم این دفعه چه گندی بالا اورده

شین گون تقریبا همه ی جاهایی که می هی تو خونه معمولا بود رو گشت اما پیداش نکرد

اتاق اهنگ سازی اتاق پیانو تراس بالاپشتبوم اتاقا حیاط باکن

همه جا رو گشت اما می هی تو خوونه نبود

شین گون با خودش:من همه جا رو گشتم اگه اینجاها نباشه....

یهو انگار تازه به خودش اومده بود یهو پرید و با تعجب گفت:یعنی رفته سالن برای اینکه گل سر رو پیدا کنه

و بعد اهسته گفت:نه مگه دیونست.....اصلا چرا باید اینکارو بکنه....نه مطمئنم نرفته

و بعد با نگرانی گفت:از اون دیونه هیچی بعید نیست

کمی فکر کرد و دوباره گفت:اگه بره......اگه بره...چه دلیلی داره که این همه راهو برای پیدا کردنش بره.....یعنی..ی.....یعنی...انقدر...اون گلسر براش عزیزه....یعنی...اون گلسرو دوس داره......هدیه من؟

یهو انگار همه چیزو فهمید با تعجب گفت:چطور ممکنه....مگه اون سونگ جو رو دوس نداره......اگه اونو دوس داره.....پس من.....یعنی.......سونگ جو رو نمیخواد؟

شین گون با تعجب خیلی زیاد گفت:اگه..اگه برای پیدا کردن اون گل سر اونجا پیداش کنم اگه می هی رو ببینم....میفهمم که اون سونگ جو براش ارزشی نداره و اون......وقتی برای پیدا کردن هدیه ای که من بهش دادم انقده تلاش میکنه یعنی منو......

و با ناباوری سری تکون داد و تند کتشو پوشید تا بره توی همون سالن و ببینه می هی اونجا هست یا نه

....


نظر نظر نظررررررررر

چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391 16:6نویسنده جوانه| |
قسمت بیست و دوم
می هی با تعجب به سونگ جو نگاه کرد

شین گون با چشمای از حدقه در اومده و خیلی عصبانی به سونگ جو نگاه کرد

سونگ جو:من موفق شدم

یون سنگ با تعجب:داداش سونگ جو.....

سونگ جو:بریم خونه دیگه......دیر شده

می هی ترسیده بود و متعجب روی زمین بود

شین گون پوزخندی زد و عصبانی از اونجا دور شد

یون سنگ دست می هی رو گرفت بلندش کرد

یون سنگ:بریم می هی....بیخیال

می هی بلند شد و خجالت زده راه افتاد به طرف خونه

تا رسیدن خونه ریئس پیداش کرد

ریئس:شین گون...شین گون

شین گون:چیه؟

ریئس:عصاب مصاب نداریا....به هر حال....زود باش یه مصاحبه ی مهم داریم یه عالمه خبرنگار منتظرتونن زود حاظر شین

شین گون:من نمیام

ریئس:بچه سوسول این مصاحبه خیلی مهمه

شین گون:حوصله ندارم

لی شین دست شین گون رو گرفت:تو خیلی غلط کردی..........ریئس ما الان حاظر میشیم

و شین گون رو کشید و رفتن بالا

می هی:منم میرم حاظر شم

سونگ جو:منم همینطور

می هی رفت تو اتاقش گل سری که شین گون واسش خریده بود رو تختش بود

می هی گل سر رو برداشت و نازش کرد

یه لباس خوشگل پوشید و گل سر رو زد به سرش

از در اتاقش که خارج شد شین گون هم همزمان با اون از در اتاق اومد بیرون

نیم نگاهی به می هی انداخت

ولی یه دفعه متوجه گل سر روی سر می هی شد

نگاهش روی گلل سر ثابت موند

می هی لبخندی زد و گل سر روی سرشو لمس کرد:داداش...قشنگه

شین گون با بیتفاوتی شانه ای بالا انداخت و رفت

می هی که توی ذوقش خورده بود ناراحت شد و سرشو پایین انداخت


همه بالاخره به سالن مصاحبه رسیدن

شین گون و یون سنگ و سونگ جو و می هی و لی شین از ماشین پیاده شدن خواستن برن طذف سالن

نزدیک سالن بودن که یهو شین گون گفت:اخ....کتم یادم رفت

لی شین:کتت؟!

شین گون:شماها برید من کتم ررو برمیدارم و میام

یون سنگ:باشه شین گون.....زود بیا

شین گون:اها راستی شماره ی استدیو چنده؟

سونگ جو:استدیوB

شین گون:میام الان

و بقیه به سمت سالن رفتن و شین گون سمت ماشین

می هی و بقیه تازه وارد شده بودن

که یهو ریئس داد زد:می هی وارد نشو...می هی

می هی برگشت سمت ریئس

ریئس:می هی....یه عالمه از مخالفات اینجان ممکنه بهت اسیب بزنن می هی برگرد

ریئس همونطور که حرف میزد موبایلشم زیر گوشش بود...انگار داشت به شین گون توضیح میداد

شین گون به محض شنیدن این حرف از دهان ریئس پشت تلفن

دوید

دوید به سمت استدیو چراغا کاملا خاموش بود و شین گون میدونست نمیتونه جایی رو ببینه

می هی وسط سالن ایستاده بود

ریئس دوباره داد زد:ممکنه مسلح باشن...از اونجا دور شو می هی

می هی ترسیده بود و نمیتونست تکون بخوره

شین گون که جایی رو نمیدید هم توی سالن بود

که یهو چراغا روشن شد

شین گون:می هی...از اونجا دور شو زود باش

می هی خواست اما نتونست پاهاش سست شده بود و ترسیده بود

شین گون فقط از دور نگاش میکرد(احمق نمیرفت جلو نجاتش بده)

شین گون یه قدم بداشت تا می هی رو از سالن خارج کنه که

یهو سونگ جو می هی بغل کرد

خبرنگارا شروع به عکسبرداری کردن

سونگ جو:من نمیزارم شما بهش اسیب برسونید...من نمیزارم

و همونطور که می هی رو بغل کرده بود دور شانه هاشو گرفت و از سالن خارج کرد

قبل از اینکه می هی در کنار سونگ جو از سالن خارج بشه از کنار شین گون رد شدن

و همونطور که رد میشده گل سر می هی افتاد زمین و خبرنگارا که دنبال می هی و سونگ جو بودن و تندتند عکس میگرفتن پا روی گل سر گذاشتن و شکوندنش

شین گون همونجا وایستاده بود و به گل سر شکسته که جلوی پاش بود نگاه میکرد

خم شد و گل سر رو از روی زمین برداشت

...



(بچه ها از ناراحتی دارم دق میکنم....دیگه دارم نا امید میشم....انقدر نظرا کمه که دیگه دلم نمیخواد بنویسم....چرا انقدر کم نظر میزارید باهاتون قهرم)

سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 23:5نویسنده جوانه| |
قسمت بیست یکم
می هی از بغل شین گون در اومد و لبخندی زد

می هی:خب.....تولدت تموم شد.......ساعت دوازدس

شین گون لبخندی قدرشناسانه زد

می هی دیگر نتوانست احساساتشو کنترل کنه و دوباره دماغشو خوکی کرد

شین گون با حرص:اه بازم داری

می هی:میرم بخوابم خدافظ

و رفت توی اتاقش

می هی توی تختش نشسته بود و گل سری که شین گون بهش داده بود رو ناز میکرد

می هی:چیکار کنم.........دوستت دارم....کاش میفهمیدی

این حرفو که زد یهو در اتاقشو زدن

می هی از جا پرید و رفت و در رو باز کرد

شین گون بود

می هی:داداش....

شین گون:خوابم.....نمیبره....چراغت روشن بود فکر کردم بیداری

می هی:اره داداش بیا تو

شین گون اومد داخل اتاق و انگار که میخواست مچ می هی رو بگیرد یهو برگشت و نگاهش کرد

می هی هل شد و دوباره دماغشو خوکی کرد

شین گون:ایییی......بازم این حرکت.....تو اینو از کجا یاد گرفتی....چرا تا منو میبینی اینطوری میکنی

می هی:دارم نقطه ی حساس رو فشار میدم

شین گون سرشو خم کرد و تکون داد:نقطه ی حساس؟

می هی:داداش.....میشه بیخیالش شی

شین گون سری تکون داد و یهو انگشت اشارش رو سمت پیشونی می هی گرفت

می هی باتعجب به شین گون نگاه کرد

شین گون:جوش زدی


شین گون می هی رو برده بود پایین تو اشبزخونه 

همه خواب بودن و سکوت بود

شین گون در جعبه ای رو باز کرد و یه جور کرم از توش در اورد

کرم رو گرفت سمت می هی

شین گون:فردا باید عکس بگیریم.....اینو بزن تا دیگه جوش نزنی

می هی کرم رو گرفت:ممنون

شین گون سری تکون داد و داشت میرفت

می هی در کرم رو باز کرد و زد به پیشونیش و در عین حال چشماشم باز بود

شین گون یهو انگار میخواست چیزی رو یاداوری کنه برگشت سمت می هی و گفت:ها......حواست باشه تو چشمات نره

این حرفو که زد می هی نگاهش کرد و یهو گفت:اوه.....وای میسوزه

شین گون با چشمای از حدقه در اومده به می هی نگاه کرد

می هی:میسوزه اخ....ای

و با دستاش که کرمی هم بود چشماش رو مالید

شین گون داد زد:نمالش

می هی در حالی که پاهاشو به زمین میکوبید جیغ زد:میسووووووزه

شین گون دوید طرفش و دستاشو گرفت تا چشماشو نماله

شین گون:اگه دست بزنی بیش تر میره تو چشمت ...تکون نخور

می هی در حالی که کم مونده بود گریه کنه:میسوزه...خیلی میسوزه..اییییییی

شین گون همونطور که دستای می هی رو گرفته بود تا چشماشو نماله

اطراف رو نگاه کرد و بعد مدت خیلی کوتاهی فکر کردن گفت:باید بشوریش

و دست می هی رو گرفت و کشید و برد سمت شیر اب

می هی:میسوزه...خیلی میسوزه.......درد میکنه

شین گون دست می هی رو کشید و جلوی شیر اب اورد 

شین گون:تکون نخور

و شیر اب رو باز کرد و ریخت روی صورت می هی

می هی:وای...وای خیس شدم

شین گون:تکون نخور

و حسابی روی صورت می هی اب ریخت

شین گون بعد از شستن صورت می هی بردش و روی صندلی نشوندش

یه قطره اورد و ریخت توی چشم می هی

شین گون:بهتر شد؟

می هی:هنوز یه کمی میسوزه نمیتونم چشمامو باز کنم

شین گون در قطره رو بست و با خونسردی:چشماتو باز نکن برو تو اتاقت و بگیر بخواب

می هی:باشه ممنون

و سرشو تعظیم مانند خم کرد:شب بخیر

شین گون نفسی کشید و در جعبه رو بست

می هی از جاش بلند شد و چون نمیتونست جایی رو ببینه با چشمای بسته از صندلی بلند شد

که یهو پاش گیر کرد به صندلی

داشت میوفتاد که شین گون سریع از پشت بغلش کرد

شین گون:مراقب باش

می هی:اه ببخشین

شین گون اب دهنشو قورت داد:می هی....بریم

و دست می هی رو تو دستاش گرفت و اون رو دنبال خودش کشید

اهسته راه میرفت و دست می هی رو هم گرفته بود که زمین نخوره

به پله ها رسیدن

شین گون:مراقب باش...بیا بالا

می هی با ناباوری راه میرفت باورش نمیشد شین گون دستشو گرفته

برای همین دست شین گون رو که تو دستاش بود فشار داد

شین گون یه نگاه به دستش که می هی محکم گرفته بودش انداخت و یه نگاه هم به می هی انداخت

پوزخند اهسته ای زد

همونطور دست می هی رو گرفته بود و داشتن میرفتن که یهو می هی همونطور که چشماش بسته گفت:داداش.....واقعا از دستم عصبانی هستی

شین گون که میدونست می هی نمیبینتش خندید ولی چون نمیخواست می هی بدونه که خندیده خیلی جدی گفت:تو که منو نمیبینی از کجا میدونی عصبانی هستم یا نه

می هی:اخه من یه خنگم که همش تورو عصبانی میکنم

می هی سرشو پایین انداخت و با ناراحتی لبشو گاز گرفت

شین گون نگاهی به می هی انداخت و دوباره لبخندی زد

شین گون:از اولش هم همینطوری بودی.....ولی الان....

می هی نذاشت شین گون حرفشو بزنه با لحنی که سعی میکرد عصبانیت شین گون رو دور کنه گفت:میدونم اذیتت میکنم

(می هی فکر میکرد شین گون عصبانیه)

شین گون سری تکون داد:الان داشتم میخندیدم...از دستت عصبانی ن ی س ت م

می هی با خوشحالی لبخندی زد:خوبه

شین گون دستپاچه شد

انگار خودشو گم کرده بود

اما بیخیال شد و دوباره دست می هی رو گرفت و کشید و برد بالا

بعد از ظهر بعد از عکس برداری

یون سنگ:شین گون نطرتون چیه بریم پارک

لی شین:یه دست بدمینتون بزنیم

سونگ جو:اره منم میخوام

شین گون:بریم منم حوصلم سر رفته

می هی:ولی.......من بدمینتونم خیلی خوب نیست

سونگ جو با مهربانی:عیب نداره یاد میگیری

شین گون نگاهی به سونگ جو و می هی انداخت و پوزخندی زد

لی شین:خب دیگه بریم

بالاخره رسیدن به محوطه ی بدمینتون

لی شین:مثل همیشه یون سنگ بازی نمیکنه و داوره

و دستشو انداخت دور شونه ی شین گون:منو تو با هم یار

سونگ جو:من و می هی هم باهم

شین گون با حرص و تمسخر نگاهی به سونگ جو کرد و شکلک همیشگیش رو در اورد

شین گون به شدت قوی بازی میکرد

ضربه ها رو از قصد خیلی محکم میزد که می هی نتونه بگیردش

اونقدر محکم کیزد که همش به سر می هی میخورد و هیچ کدوم رو نتونست بگیره

لی شین:هی شین گون....یه کم اسون بگیر

ولی شین گون بی توجه به لی شین ضربه هارو یکی پس از دیگری محکم میزد و همش هم به می هی مخورد و دردش میومد

بالاخره وقت بازی تموم شد

می هی نگاهی به شین گون کرد و سرشو که درد میکرد مالید

شین گون پوزخندی زد

می هی:درسته که بدمینتونم خوب نیست ولی تو یه کار دیگه مهارت دارم

و دوید و رفت سمت میله ی بارفیکس مانند که باید دست هارو ازش اویزون میکردی و اویزون میموندی مثل بار فیکس

می هی رفت و ازش اویزون شد

می هی:حتی اگه 10 ساعت هم رو این بمونم خسته نمیشم

یون سنگ:یعنی واقعا میتونی دووم بیاری؟

شین گون پوزخندی زد:مسخره

سونگ جو:بزار ببینیم چقدر میتونی

نیم ساعت گذشته بود ولی می هی اصلا خسته نشده بود و همچنان اویزون بود

شین گون با تمسخر:خیلی خب خیلی خب....بیا پایین دیگه تو بردی...بیا بریم خسته شدم انقدر اینجا موندم

می هی:نه...نمیام باید به همتون ثابت کنم

یون سنگ جلو رفت:حالا ببینیم اگه من شوخی کنم و بخندی میای پایین یا نه

می هی:هرکاری میخوای بکن من پایین نمیام

یون سنگ شروع کرد مسخره بازی در اوردن و بالا پایین پریدن و شکلک در اوردن

اونقدر بامزه بود که امکان نداشت ادم از دیدن اونا از خنده نترکه

می هی کمی خندید و لی تعادلش رو حفظ کرد و نیوفتاد

یون سنگ:اه...نشد که

می هی:پایین نمیام عمرا

شین گون:بیا پایین...گفتم که تو بردی

می هی:نه

سونگ جو جلو رفت:به حرف شین گون که گوش نمیدی....جوک های یون سنگ هم اثری نداشت...حالا ببینیم من میتونم یا نه

می هی:عمرا اگه بتونی من.....

هنوز حرفش تموم نشده بود که سونگ جو جلو رفت و پیشونی می هی رو بوسید

شین گون متعجب و عصبانی نگاهی به ان دو کرد

می هی با شوک و خیلی تعجب به سونگ جو نگاه کرد و یه دفه میله رو ول کرد و پایین اومد

می هی:داداش..من

شین گون...

دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 23:14نویسنده جوانه| |
قسمت بیستم
می هی سرشو پایین انداخت و لبشو گاز گرفت

شین گون پوزخندی زد و دوباره تکرار کرد:داداش خوب بود؟

می هی:نه..نه.....من قسم میخورم اشتباهی تایپ کردم...میحواستم بنویسم من خوبم نوشتم خوب بود

شین گون:چرا باید باور کنم؟

می هی اهی کشید:داداش باور کن من....اشتباهی نوشتم

شین گون که داشت حال میکرد از اینکه می هی رو اذیت میکنه:منظورتو فهمیدم......تو از قبل فکر کرده بودی و گفتی اگه این پیامک رو براش بنویسم هم میتونم بیگناه خودمو جلوه بدم هم بگم که از اون بوسه لذت بردم

می هی سرشو کج کرد و با خنگی:داداش عجب فکر باحالی......میگم تو باید نوسنده میشدی

شین گون خودشو جمع جور کرد و گلویی صاف کرد و گفت:می هی

می هی:هوم؟

شین گون:برو بیرون

می هی سرشو پایین انداخت و تند گفت:داداش میبخشی مگه نه؟

شین گون:نه...نمیخوام

می هی:خواهش خواهش خواهش

شین گون:عمرا

می هی:توروخدا.....متاسفم متاسفم متاسفم

شین گون:می هی

می هی:بله داداش

شین گون:میری بیرون یا.....

می هی:رفتم داداش

و در اتاق رو باز کرد و رفت تو اتاق خودش

می هی:اییییی......چه گندی زدم

و یهو نگاهش به دستش خیره موند

موبایل شین گون هنوز تو دستش بود

برگشت تا بره موبایل رو پس بده که یهو یه پیام برای موبایل شین گون اومد

می هی نگاهی به موبایل انداخت:اه....چیکار کنم...ببرم بهش بدم؟

که یهو دستش خورد و پیامک باز شد

می هی:وای....اگه بفهمه به موبایلش دست زدم منو میکشه

و یهو چشمش به پیامک نوشته شده افتاد:شین گون پسرم....تولدت مبارک

می هی سرشو خم کرد و چندبار دیگه پیامک رو خوند

می هی باتعجب:اما امروز که تولدش نیست.....طرفداراش و خودش روز دیگه ای رو جشن میگیرن که

می هی حیرت زده:یعنی.....دروغ گفته تاریخ تولدشو

که یهو موبایل شین گون زنگ زد

می هی با ترس ئوید اتاق شین گون و بدون این که در بزنه وارد شد

شین گون روی میزش داشت کاغذاشو مرتب میکرد با دیدن می هی داد زد:بدون اجازه وارد.....

می هی پرید وسط حرفش و با خجالت موبایلشو گرفت جلوش

شین گون نفس عمیقی از عصبانیت کشید و موبایلشو از می هی گرفت و جواب داد

شین گون:سلام پدر........اوه بله یادم نبود....ممنون...راستش از بس مردم روز دیگه ای رو شاد بودن و جشن میگرفتن من فراموش کرده بودم

می هی محو تماشای شین گون شده بود

فقط نگاش میکرد

دوبار بغض کرده بود

شین گون رو نگاه میکرد 

صدای تاپ تاپ قلبش خیلی بلند شده بود

سریع دستشو گذاشت رو دماغشو دماغشو خوکی کرد

شین گون تلفنشو قطع کرد برگشت سمت می هی و تا اونو با دماغ خوکی دید با تعجب:بازم....

می هی:من میرم

و برای اینکه احساساشو لو نده با همون شکلک دماغ خوکی از اتاق خارج شد

می هی:اگه امروز تولدشه.....ونمیخواد کسی بدونه پس.....

و با خنگی شانه ای بالا انداخت و رفت سمت اتاقش


ساعت 9 شب

می هی:عذاب وجدان دارم.......اخه تولدشه و معمولا روز تولد باید کاری کرد همش به طرف خوش بگزره اما این.....

و از جاش بلند شد و رفت دنبال شین گون

در اتاق شین گون رو باز کرد ولی اونجا نبود

می هی:اها....حتما تو اتاق اهنگ سازیه

و رفت سمت اتاق اهنگ سازی

شین گون اونجا نشسته بود و داشت اهنگ میساخت

می هی همونطور که پشت در قایم شده بود تا شین گون نبینتش با افسوس گفت:چقدر ستارم ازم دوره

شین گون داشت بطری اب معدنی رو سر میکشید که یهو اب توش تموم شد

شین گون:اه.....تشنمه

و بعد بیخیال شد و دوباره با ارگ ور رفت

می هی:اب

و دوید و رفت از خونه بیرون رسید به یه سوپر مارکت برای شین گون دو بطری اب معدنی خرید و رفت خونه

شین گون رفته بود دستشویی

می هی اب رو گذاشت اونجا و خودش دوباره پشت در قایم شد

شین گون رفت پشت ارگ و تا چشمش به بطری اب معدنی افتاد با تعجب گفت:الان همشو خوردم که

یهو لامپ توی اتاق اهنگ سازی خاموش روشن شد

شین گون:وای الان میسوزه و اگه اینجا تاریک بشه من بدبخت هیچی نمیبینم

می هی:لامپ

و دوید و رفت از خونه بیرون رفت مغازه ی لامپ فروشی و لامپ خرید و برگشت

شین گون هم رفته بود لامپ نو بیاره 

تا شین گون برگرده می هی لامپ رو عوض کرد و دوباره پشت در قایم شد

شین گون برگشت با دیدن لامپ که دیگه درست شده بود با تعجب:ا.....یعنی چی؟

و انگار یه چیزی رو فهمیده بود بلند بلند و از قصد گفت:وای چقدر دلم یه قهوه میخواد.....یه قهوه ی داغ

می هی:قهوه

و دوید و رفت براش یه قهوه ی خیلی خیلی داغ خرید

وقتی میخواست وارد اتاق شه شین گون مچشو گرفت

شین گون:اها...پیدات کردم.......چیکار میکنی؟

می هی:م....م...من....من

شین گون پیروزمندانه لبخندی زد:چرا اب اوردی لامپو عوض کردی و قهوه گرفتی؟واسه من؟

می هی سرشو انداخت پایین:داداش.......ت......فهمیدم...تول.....تولدته امروز

شین گون:خب که چی؟

می هی:من میدونم که ادم روز تولدش باید شاد باشه وحال کنه........

شین گون:واسه همین هرچی خواستم برام اوردی

می هی سرشو تکون داد

شین گون:قهوه

می هی:هان؟

شین گون:قهومو بده میخوام بخورم

می هی باخوشحالی قهوه رو داد

شین گون لیوان قهوه رو گرفت

ولی تا گرفت دستش دادش در اومد

شین گون:اییییییییییییییی...چقدر داغه سوختم

می هی اهسته:خودت گفتی.......داغ میخوام

شین گون لیوان رو گذاشت زمین و دستشو تکون داد تا کمی خنک بشه

یهو تازه یه چیزی رو فهمید

شین گون:می هی

می هی:بله داداش

شین گون دست می هی رو گرفت و کف دستشو نگاه کرد

دست می هی از داغی لیوان کاملا قرمز شده بود

شین گون:دستت سوخته

می هی:عیبی نداره داداش

شین گون:گفتی میخوای بهم خوش بگذره؟.......همین کارارو فقط بلدی؟

می هی:نه.....میخای... بریم بیرون

شین گون:اره.............اما اگه بهم خوش نگذره......

می هی:داداش قول میدم بهت خوش بگذره

شین گون پوزخندی زد:می هی.....مثلا من شوهرتم جلوی ریئس به من نگی داداش ها.....ابرومون میره

می هی:پس چی بگم

شین گون کمی فکر کرد و با خنده و شیطنت گفت:اوپا

می هی با تعجب:اوپا؟

شین گون:فقط جلوی ریئس میگی....وگرنه من میدونم و تو......جلوی همه نگیا

می هی لبخندی زد

شین گون دوباره با غرور:خب بریم دیگه بچه

و راه افتاد

می هی:بچه؟!!!..........................داداش وایسا منم بیام

و دوید دنبال شین گون


می هی و شین گون اول به رستوران رفتن و غذا خوردن و بعدش می هی شین گون رو برد یه مغازه تا کادو انتخاب کنه

شین گون:اخه این مغازه ی اشغالی چیزی نداره که

می هی:میدونم داداش ولی این وقت شب هیچ مغازه ای جز این باز نیس

شین گون:خب.....اصلا چیزی نمیخوام

می هی یدفه به جایی اشاره کرد:اوه داداش نگاه کن......برچسب های گروه ماست

شین گون:اوه.....برچسبامونم بیرون اومده

شین گون:حوصلم سر رفت بیا بریم دیگه

و دست می هی رو کشید و برد

وقتی رسیدن خونه ساعت 4 دقیقه به دوازده بود

می هی:خوش گذشت؟

شین گون:شب باحالی بود

می هی:ولی هنوز پنج دقیقه از تولدت مونده

شین گون:میدونم الان....خستم خوابمم میاد......به لطف تو اولین باری بود که زمان تولدم جشن گرفتم

می هی:اما یه کار دیگه مونده که نکردم

شین گون:باز میخوای چیکار کنی؟

می هی:میترسم انجامش بدم و تو دعوام کنی

شین گون:اگه کاریه که ازش عصبانی میشم انجام نده

می هی:کار بدی نیست.....یعنی تا الان روت انتحان نکردم

شین گون:همین یه دفعه بهت اجازه میدم کاری رو که میخوای بکن.....ولی عصبانیم نکنیا

می هی رفت جلو و شین گون رو بغل کرد

شین گون با تعجب و چشمای گرد شده هیچی نگفت حسابی شوکه شده بود

می هی همونطور که شین گون رو بغل کرده بود:وقتی تو یتیم خونه بودم.....مربیم اینکارو برام میکرد و همیشه میگفت:ممنون از اینکه به دنیا اومدی چون وجود تو دل منو خیلی شاد کرد...همین یه جمله برام از همه ی جشنا و کادوها بهتر بود

و بعد از مکثی همونطور که شین گون رو بغل کرده بود:ممنون از اینکه به دنیا اومدی چون وجود تو دل منو خیلی شاد کرد

شین گون خیلی شوکه شده بود و سعی میکرد عکس العملی نشون نده

که.....


(اونقدر نظرا کمه که دیگه دارم ازتون دلگیر میشم........خیلی کم نظر میزارین چرا انقدر کم؟؟نظر نزارین ادامه نمیدما)

دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 15:24نویسنده جوانه| |
قسمت نوزدهم

می هی داشت شاخ در میاورد

شین گون شوکه شده بود که چرا اونکارو کرده

بعد از چند ثانیه شین گون در حالی که به شدت تعجب کرده بود لب هاشو از لب های می هی برداشت

خشکش زده بود

می هی هم متعجب شین گون رو نگاه میکرد

شین گون در حالی که هل شده بود و خیلی هم شوکه بود:ها...ها ها.....می هی باحال بود

و دوید و رفت

می هی انگار زده بودن تو سرش منگ بود تو رویا بود و اصلا حال خودشو نمیفهمید

عین مستا این ور و اون ور میرفت

گونه هاش سرخ شده بود و کم مونده بود غش کنه

شین گون هم مثل می هی بود منتها شین گون از تعجب می هی از خوشحالی و تعجب

شین گون به اولین صندلی که رسید نشست

شین گون:چرا اینکارو کردم؟........اره حتما چون عصبانی بودم.............ولی من که همچین ادمی نیستم

یهو صدای باز شدن در اومد

شین گون بلند شد:وای می هی

و دوید و رفت

می هی رفت روی صندلی نشست

انگار بالای سرش اتیش بازی میکردن

یهو موبایلش زنگ حورد

نگاه کرد سونگ جو بود

می هی:این دیگه چیکار داره؟.................اها باهاش قرار داشتم

تلفن رو برداشت و با حالت منگی:بله داداش

سونگ جو:کجایی؟چرا نیومدی؟

می هی:کجا نیومدم؟........داداش این جا کجاست اصلا؟

سونگ جو:حالت خوبه؟داری چیکار میکنی

می هی:دارم اتیش بازی میبینم 

و بالای سرشو نگاه کرد انگار واقعا بالای سرش اتیش بازی بود

سونگ جو:همونجا وایسا تا بیام

می هی:باشه

و تلفن رو قطع کرد

اما نمیتونست بشینه از جاش بلند شد و همونطور که عین دیوونه ها راه میرفت رفت سمت اتاقش(یه چیزی رو یادم رفت می هی و شین گون اتاقاشونو جدا کردن.......به بهانه این که اتاق کوچیکه از ریئس یه اتاق دیگه خواستن که اتفاقا اتاق می هی و شین گون درست روبه روی هم بود)

شین گون هم که کلا رفته بود بیرون

می هی در حالیکه تو اتاقش راه میرفت:چرا نیومد؟

و رفت در اتاقشو باز کرد و به اتاق شین گون زل زد

می هی:از اتاقش صدای موسیقی نمیاد پس هنوز نیومده

و همونطور که خم شده بود اتاق شین گون رو نگاه کرد

که یهو شین گون که داشت یه بطری اب معدنی میخورد از راهرو اومد و می هی رو دید

می هی هم دید که شین گون اومده حسابی خیت شد

خجالت کشید که داشت اونجوری اتاق شین گون رو نگاه میکرد واسه همین می هی تند رفت توی اتاقش و در رو بست

شین گون پوزخندی زد:انگار بوسه روش اثر داشته

و همونطور که اب میخورد رفت توی اتاقش

می هی کلافه تو اتاق راه میرفت

می هی:باید بهش بگم که خوبم...چیکار کنم؟

می هی:اها...اس ام اس

و موبایلشو در اورد و نوشت:داداش خوبم

و بعد گزینه ی ارسال رو زد

می هی:اخیش.............صبر کن ببینم انگار.......اشتباهی تایپ کردم

نگاهی به موبایلش کرد به جای داداش خوبم نوشته بود :داداش خوب بود

می هی در حالیکه از ناراحتی جیغ میزد و این ور و اون ور تو اتاقش میرفت تو سرش هم میزد:واااااااااااای......حالا چیکار کنم بدبخت شدم......اگه ببینه...واییییییییییییییی

می هی:باید برم تو اتاقش و از تو گوشیش اون پیامک رو پاک کنم....اره........اگه دیده بود حتمت تا الان میومد اینجا

و در اتاقشو باز کرد و رفت پشت در اتاق شین گون

می هی:داداش؟

وقتی صدایی نشنید در اتاقو باز کرد و رفت داخل

می هی نگاهی به اتاق کرد شین گون نبود

می هی:حتما رفته دستشویی

و به اطراف نگاه کرد تا گوشی شین گون رو پیدا کنه پشت میز رو گشت اما نبود

یهو موبایل رو دید که رو تخت بود

پرید رو تخت و موبایل رو برداشت و غلت زد و رفت بین دیوار و تخت

موبایل برداشت و دید که رمز داره

می هی:حالا چیکار کنم......رمزش چیه؟

یهو صدای خاموش شدن ظیط اومد و اهنگ قطع شد

می هی عددی رو زد ولی رمز اون نبود

می هی:اه.......رمزش چیه

صدای شین گون اومد:84 62

می هی:اهان 8462

و رمز رو زد

می هی باخوشحالی:رفت تو ایول باز شد

یهو فهمید که شین گون رمزو گفته

برگشت و دید شین گون پشت سرش دست به سینه ایستاده و داره نگاش میکنه

شین گون:داداش خوب بود؟

...

یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 12:27نویسنده جوانه| |
قسمت هجدهم
می هی همونطور که به کاغذ نگاه میکرد سرشو خم کرد

می هی:خودش که نفهمید هیچ.....اشتباهی هم فهمیده............اوضاع به نفع من نیست

و با ناامیدی به اسمون نگاه کرد

که یهو سونگ جو اومد

سونگ جو:چیکار میکنی؟

می هی:اوه........هیچی

سونگ جو:حوصلم سر رفته می هی

می هی نفس عمیقی کشید و به سونگ جو نگاه کرد

سونگ جو:میخوای برات قصه ی یه دختر بی حواسو بگم؟

می هی:دختر بی حواس؟!

سونگ جو:اوهوم...........یه دختری بود که یه راز بزرگ داشت.....

می هی:راز؟.....چه رازی

سونگ جو:عشقی ممنوع

می هی اهی کشید

سونگ جو:ناراحت شدی؟میخوای بقیشو نگم؟

می هی:نگو

سونگ جو:پس یه چیز دیگه......فردا میخوام یکی رو بهت نشون بدم

می هی با هیجان:کی؟

سونگ جو:دوس داری دختری رو که دوسش دارم ببینی؟

می هی باذوق:میخوای من ببینمش؟معلومه که من دوس دارم

سونگ جو لبخندی زد:باشه میبینیش.......باید بهش یه چیزی رو هم بگیا

می هی:چی؟

سونگ جو:باید بهش یه چیزی بگی که راجب منو تو دچار سوءتفاهم نشه

می هی:البته که میگم....میگم تو داداشمی

و خندید

سونگ جو:برو تو سرده

می هی سری تکون داد و از اونجا بلند شد

سونگ جو:مطمءنم وقتی فردا ببینی که خودت اونی هستی که میخوام شوکه میشی.....دوستت دارم می هی

شین گون پشت میزش نشسته بود و داشت سعی میکرد روی کاغذ اهنگ بنویسه

شین گون با حرص:به خاطر این بچه نمیتونم کارامو بکنم....ببین احساسش واسه کی فوران کرده

و پوزخندی زد

شین گون درحالی که با حرص روی کاغذ مینوشت دوباره غر زد:خوب خوند.....یعنی انقدر دوسش داره که نمیتونه جلوی گریشو بگیره؟این دفه هم یه شر دیگه درست کرد

و محکم مداد رو روی کاغذ فشار داد:اصلا نمیشه یه ذره کوتاه بیام........ای دختره ی خرگوش.اه....نمک نشناس

و بلند شد و شروع کرد راه رفتن

و بعد با عصبانیت:این همه گذشته هنوز نیومده.....نکنه رفته به سونگ جو التماس کنه؟.......تخصصش همینه ........شاید زود تصمیم گرفته

و شکلکی در اورد و لب هاشو تکون داد

در اتاقو باز کرد و رفت دنبال می هی

می هی توی تراس نشسته بود و داشت ستاره هارو نگاه میکرد

شین گون که داشت از اونجا رد میشد یهو اونو دید و رفت اونجا

شین گون:هی.....خرگوش خوکی

می هی برگشت:اوه داداش

شین گون رفت طرف می هی:خنگه.....تو این سرما این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟

می هی:ستاره ها رو نگاه میکنم داداش

شین گون:دردسر......اینجا تاریکه....بازم جایی رو نمیبینم

می هی:منو هم نمیبینی؟

شین گون:به سختی.....تقریبا میتونم بگم نه

می هی شین گون رو نگاه کرد

همونطوری که نگاش میکرد:داداش....اون ستارهه یادته.....که به جز من خیلیا دوسش داشتن؟

شین گون:اره

می هی:فکر میکرد فقط دوسش دارم.......اما...حالا خیلی خیلی بیشتر دوسش دارم چیکار کنم؟

شین گون پوزخندی زد

می هی بغض کرد و دوباره تو چشماش اشک جمع شد

شین گون:نمیتونم تو تاریکی ببینم....نه تورو نه ستاره رو

می هی:چیکار کنم تا بتونی ببینی؟

شین گون:اگه نزدیکم باشی میبینم اگه دور باشی نمیتونم.....یه قولی بده

می هی:چ.....چ...چه قولی؟

شین گون همونطور که اسمون رو نگاه میکرد:قول بده جایی نری که نتونم ببینمت

می هی اشکش ریخت تو صورتش

شین گون:خوابم میاد...میرم بخوابم

و رفت

فردا ساعت حدود 9 شب

جی سون رو به می هی:امشب باید بری برا عکس

می هی:امشب نمیتونم

جی سون:چرا؟

می هی:با سونگ جو قرار دارم

جی سون:با.....ب...با سونگ جو؟...چیکار داری؟

می هی:میخواد نامزدشو بهم نشون بده.....میخوام به نامزدش بگم راجب منو اون فکر بدی هم نکنه من و اون مثل خواهر برادریم هر کاری لازم باشه میکنم

جی سون اب پرتقال پرید تو گلوش:چ....چی....چیکار کنی؟....میخوای نامزدشو ببینی؟

می هی سرشو تکون داد

جی سون اهسته طوری که می هی نشنوه:دختره بیچاره میخواد کسی که عشقش دوس داره رو ببینه؟چقدر سخته براش

می هی:من دیگه میرم حاظر شم

و بلند شد و رفت

وقتی که رفت شین گون اومد و نشست سر میز

جی سون:شین گون باید می هی رو نجات بدی

شین گون با بی تفاوتی:باز چه گندی زده؟

جی سون:نباید می هی رو ول کنیم

شین گون:من تو کارای اون دخالت نمیکنم

جی سون:می هی رفت پیش سونگ جو

شین گون با حرص:لابد میخواد بره احساشو بگه؟

جی سون:اره میخواد بهش بگه

شین گون انگار که بهش برق وصل کردن یهو پرید و با تعجب:چی؟

جی سون:سونگ جو میخواد عشقش رو به دوس دخترش بگه و گفته می هی هم باهاش بره

شین گون کمی عصبی:می هی هم میخواد باهاش بره؟

جی سون:منم واسه همین میگم......گفت هر کاری لازم باشه انجام میده

شین گون با ناراحتی و حرص و عصبانیت:دختره خله؟

و رفت سمت اتاقش

همونطور که تو اتاقش قدم میزد با کلافگی:این دیگه کیه؟اصلا غرور نداره؟!........اما....اگه بره دلش بدجوری میشکنه

یهو کتشو برداشت و پوشید و دوید

می هی داشت میرفت طرف تاکسی و با موبایل با سونگ جو هم حرف میزد

می هی:اره...دارم میام یکم دیگه صبر کن داداش سونگ جو

و قطع کرددر تاکسی رو باز کرد تا بشینه که یهو شین گون شونشو گرفت

می هی برگشت سمت شین گون و با تعجب:داداش!

شین گون با عصبانیت خیلی زیاد در تاکسی رو بست و دست می هی رو گرفت و کشید و دنبال خودش برد

می هی:باید برم...داداش نکن

اما شین گون اصلا توجهی نکرد فقط دست می هی رو گرفته بودو دنبال خودش میکشید

می هی دوباره:داداش...باید برم چرا دخالت میکنی

شین گون بی توجه به او فقط دستشو گرفته بود میکشید و میبرد

شین گون با عصبانیت همونطور که دست می هی رو میکشید و میبرد رسید به تراس بالا پشت بوم

یهو دست می هی رو ول کرد و با خشم جلوش نگهش داشت

می هی:دارم میرم

و خواست از بغل شین گون بره

که شین گون با عصبانیت دوباره هلش داد و جلوی خودش نگهش داشت

شین گون با خشم:کجا میری.....میدونستم خنگ و دست و پاچلفتی هستی ولی نه دیگه انقدر همش واسه بقیه شر میشی...اخه چرا یه ذره غرور نداری......تورو که اینطوری میبینم ناراحت میشم(تقریبا داشت داد میزد)

می هی با داد:پس لطفا به خاطر یکی مثل من خودتو اذیت نکن

شین گون با داد بلندتر:مگه میشه وقتی اینطوری میبینمت ناراحت نشم

می هی با داد:به حال تو چه فرقی میکنه...تورو که اذیت نمیکنم دیگه چرا ناراحتی....واسه چی بدت اومده

شین گون فریاد زد:از این که خنگی عصبانی میشم....(بلند تر داد زد)واسه چی از دست تو عصبانی میشم

می هی با داد خیلی بلند:واسه چی بخاطر من عصبانی میشی...فکر کن من نیستم...به کارایی که میکنم نگاه نکن

شین گون خیلی خیلی بلند داد زد:مراقبتم

می هی همونطور که اشک از چشاش میومد داد زد:تو هیچی رو درست نمیبینی...خودت هیچیت نیس تنهایی هیچ مشکلی نداری اطرافت انقدر تاریکه که هیچی هم نمیبینی....هیچی نمیبینی و با من اینطوری میکنی(خیلی بلند داد زد)واسه چی عصبانیتت رو سر من خالی میکنی(همونطور که گریه میکرد)بزار یه گوشه ای تو تاریکی باشم کی گفته مراقبم باشی

شین گون خیلی خیلی عصبانی بود خودشم نمیدونست داره چیکار میکنه

شین گون خیلی محکم می هی رو به سمت خودش کشید و بوسید

شین گون وقتی لب هاشو رو لب های می هی بود تازه فهمید چیکار کرده خیلی خیلی خیلی تعجب کرده بود

با چشمای از حدقه در اومده و متعجب لب هاشو رو لب های می هی گذاشته بود

می هی از تعجب داشت میمیرد و چشماش گرد شده بود


(نظر نظر نظر)

شنبه یازدهم شهریور 1391 23:2نویسنده جوانه| |
قسمت هفدهم

می هی سرشو از روی شونه ی سونگ جو برداشت و اهسته گفت:ببخشید داداش

و به محض اینکه سرشو از شونه ی سونگ جو برداشت شین گون رو دید که پشت اونا وایستاده و داره نگاه میکنه

می هی با دیدن شین گون ترسید که دوباره نتونه طاقت بیاره و بزنه زیر گریه برای همین دوید و رفت

شین گون هم راه افتاد بره دنبالش

جی سون از پشت شین گون اومد

شین گون میخواست از بغل سونگ جو رد بشه که بره دنبال می هی که سونگ جو بازوشو گرفت

شین گون نگاهی به بازوش که سونگ جو گرفته بود کرد

سونگ جو:نرو........باید تنها باشه......بهتره نری

جی سون رسید

شین گون دستشو انداخت و همونجا موند

جی سون:سونگ جو چی بهت گفت؟

سونگ جو:چون اجرای اولش بود یه کم عصبی بود......واسه همین گریه میکرد ولی حالش خوبه

جی سون:یعنی......چیز دیگه ای بهت نگفت؟

سونگ جو:نه....گفتم که فقط همین....من میرم تو اتاقم خیلی کار دارم

و رفت

جی سون رو به شین گون:انگار هنوز به سونگ جو چیزی از احساش نگفته

شین گون پوزخندی زد و همونطوری که داشت میرفت با عصبانیت گفت:عشق می هی به سونگ جو ترکیده................چه مسخره هم ترکیده


می هی توی تراس نشسته بود و داشت گل سری که شین گون بهش داده بود رو نگاه میکرد و نازش میکرد

که یهو یون سنگ اومد

به محض اومدن یون سنگ می هی گل سرو قایم کرد

یون سنگ:می هی......اینجایی؟

و نشست

می هی:خوب.......هوا خیلی خوبه

یون سنگ:خیلی عالی خوندی....کارت حرف نداشت من......فکر نمیکردم کسی بتوته اهنگ شین گون رو به این خوبی بخونه

می هی لبخندی زد و سرشو پایین انداخت

یون سنگ:میدونی....دخترا رفتن

می هی:چی؟رفتن؟....کجا؟

یون سنگ:"ریئس براشون یه کنسرت اماده کرده بود اونا به مدت 3 هفته رفتن ایتالیا....بعدا برمیگردن

جی سون هم وارد شد:اوووو.......شماها اینجایین...می هی چه طوری؟

می هی:خوبم ممنون

یون سنگ:من خیلی کار دارم فعلا

و رفت

جی سون نشست پیش می هی

می هی:حتما وقتی اونطوری اومدم بیرون تعجب کردن....خیلی متاسفم

جی سون:عیب نداره................خیلی عالی خوندی.....بروز یه دفه ای احساست...عالی بود

و پس از مکثی کوتاه دوباره جی سون گفت:ولی باید احساساتتو کنترل کنی........اگه زیادی باشه دردسر ساز میشه

می هی با ناراحتی:پس نتونستم خوب کنترلش کنم

جی سون:نه داشتم به یه راهی فکر میکردم که بشه کنترلش کرد.......نقطه های حساس میدونی چیه؟

می هی کمی فکر کرد و سرشو به نشانه ی بله تکون داد

جی سون:وقتی گرسنه هستی اینجا رو فشار بده

و به گوشه ی گوشش اشاره کرد

می هی با حالت خنگی گوشه ی گوششو فشار داد

جی سون:وقتی خوابت میاد اینجا رو فشار بده

و دوطرف سرشو فشار داد

می هی:اها......قبلا هم شنیدم

و دو طرف سرشو عین جی سون فشار داد

جی سون:و وقتی نمیتونی احساساتتو کنترل کنی اینجا رو..... فشار بده

جی سون:دماغ......دماغتو بگیر بالا

می هی با دقت به جی سون نگاه کرد

جی سون انگشتشو برد سمت دماغش و گرفتش بالا عین کسایی که میخوان شکل دماغ خوک رو در بیارن

می هی با تعجب همون کاری رو که جی سون انجام داد رو کرد

و پرسید:اینطوری؟

جی سون:اره اره........وقتی نمیتونی احساساتتو کنترل کنی یا کسی رو میبینی قلبت تند تند میزنه اینجا رو فشار بده

و دوباره دماغشو بالا برد

می هی همونطور که با انگشتش دماغشو بالا برده بود:اگه کسی ببینه مسخره نمیکنه؟

جی سون:میدونم عجیبه ولی فایده داره.....هر چی احساساتت بیشتر بود بیشتر فشار بده

می هی با حالت قدردانی:ممنون که به فکرم بودی

جی سون سرشو انداخت پایین:اره

می هی دوباره دماغشو خوکی کرد:یادم میمونه

بلند شد و رفت

می هی با همون شکلکی که از جی سون یاد گرفته بود دماغشو با انگشتش برد بالاو رفت تو اتاق خودش و شین گون

شین گون روی میزش نشسته بود و داشت با یه سری کاغذ ور میرفت و می هی رونگاه نکرد

شین گون:بیا میخوام یه چیزی بهت بگم

می هی رفت کنار ضندلی شین گون خم شد طرفش

شین گون برگشت تا یه برگه رو به می هی نشون بده

تا برگشت و می هی رو دید با اون شکلک از ترس داد ارومی زد

و بعد با عصبانیت گفت:تو چرا اینجوری میکنی؟اهان میخوای خودتو شکل خوک در بیاری؟.........خرگوش خوکی دست از مسخره بازیا بردار

می هی:نه......این مفیده.......واسه سلامتی خوبه

شین گون از صندلیش بلند شد و رفت کمی عقب تر وایستاد

شین گون:باشه.....پس تا حرفم تموم بشه اگه دستتو برداری میکشمت

شین گون:فهمیدم که عاشق شدی

می هی دستشو برداشت:تو فهم......!

شین گون انگشت اشارشو به سمت می هی گرفت:گفتم دستتو بر ندار

و دوباره گفت:از اونجایی که تو همش برام شر درست میکنی میخوام تورو به سونگ جو برسونم....البته چند راه داره یا تورو قبول میکنه که البته اگه این کارو بکنه واقعا خره یا اصلا به حرفات گوش نمیکنه که اگه اینم بکنه بازم فرقی به حال من نداره.......یا این که فقط دلش واست میسوزه و قبولت میکنه

می هی:سونگ جو.......ولی من......

شین گون:حرف نزن.....اگه نصف سماجتایی که برای من مصرف میکنی به اون بکنی دلشو به دست میاری

شین گون:اول بهش بگو که ازدواج منو تو الکیه.....منم کمکت میکنم....شاید اینطوری دیگه از شرت راحت شم

می هی انگشتشو برداشت:چرا فکر....

شین گون:دستت

می هی دوباره دستشو برد و دماغشو برد بالا

شین گون برگه رو انداخت طرف می هی:حالا برو من کار دارم

می هی برگه رو برداشت و رفت بیرون

می هی توی تراس نشسته بود و مثل خنگا برگه رو نگاه میکرد

 که.....

جمعه دهم شهریور 1391 12:44نویسنده جوانه| |


a>